تبليغاتX
پس از سکوت
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386
گزيده ای از رساله صد پند عبيد زاکانی:

بر رای اصحاب نظر و فراست عرضه می دارد که متکلم اين حروف،عبيد زاکانی،اگرچه در علم مايه و هنر پايه ای ندارد،اما از اوان جوانی به مطالعه کتب و سخن علما و حکما اهتمام داشت تا در اين روزگار که تاريخ هجرت به هفتصدوپنجاه رسيده از گفتار سلطان الحکما افلاطون،نسخه ای مطالعه افتاد که برای شاگرد خود ارسطو نوشته بود، و يگانه روزگار خواجه نصيرالدين طوسی،از زبان يونان به زبان پارسی ترجمه کرده و در اخلاق ثبت نموده، با چندين نامه علی الخصوص "پند نامه" شاه عادل (انوشيروان) که به خواندن آن خاطر را رغبتی عظيم شد و بر آن ترتيب "پند نامه" اتفاق افتاد...

 

  • جان خود را فدای ياران موافق کنيد.
  • تا توانيد سخن سخن حق مگوييد تا بر دلها گران مشويد، و بی سبب از شما نرنجند.
  • هر که پايه و نسبت خود فراموش کند،بيادش مياريد.
  • راه خانه معشوق به مردم منماييد.
  • خود را از بند نام و ننگ برهانيد تا آزاد توانيد زيست.
  • خود را تا ضرورت نباشد در چاه ميفکنيد.
+ نوشته شده در 11:48 توسط علی.
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
دوستی های نوين

کمی بعد از روشن شدن چراغ ها،روی نيمکت خودم چرخيدم که به اين جماعت مردمی که پشت سرم دارند می خندند نگاه دقيقتری بيندازم.يک گروه شش هفت نفری در چند قدمی پشت سر بنده ايستاده اند که قدری باعث کنجکاوی بنده شده اند.اول طبعا با خودم گفتم لابد گروه دوستانی هستند که امشب را برای گردش آمده اند.ولی وقتی به حرفهايشان گوش دادم،ديدم غريبه هايی هستند که همين جا پشت سر بنده همديگر را ديده اند.حالا که به اينها نگاه می کنم،می بينم خوش و خرم دارند با هم می خندند.چيز غريبی است که مردم به چه زودی با هم آشنا می شوند.گمان می کنم اين کار بيشتر به آن مهارت در شوخی و شيطنت بستگی دارد.الان وقتی به آن گفت و گو ها گوش می دهم می بينم که دارند پشت سر هم حرف های شوخی آميز با هم رد و بدل می کنند.ظاهرا خيلی از مردم راه و رسم شان همين است.وقتی فکرش را می کنم،می بينم اين کار آنقدرها  هم بد نيست-خصوصا اگر رمز گرمی و محبت انسانی در همين شوخی و شيطنت نهفته باشد.

                                                                             بازمانده روز

                                                                      ترجمه نجف دريابندری    

+ نوشته شده در 11:24 توسط علی.
سه شنبه بیستم شهریور 1386
به بهانه سالگرد در گذشت جلال آل احمد(با کمی تاخير):

زندگی نامه جلال آل احمد از زبان خودش:

در خانواده اي روحاني (مسلمان-شيعه) بر آمده ام و برادر بزرگ و يکي از شوهر خواهر هام در مسند روحانيت مردند. و حالا برادر زاده اي و يک شوهر خواهر ديگر روحانيند و اين تازه اول عشق است .
نزول اجلالم به باغ وحش اين عالم در سال 1302 . بي اغراق سر هفت تا خواهر آمده ام. که البته هيچ کدامشان کور نبودند. اما جز چهار تاشان زنده نماندند .کودکيم در نوعي رفاه اشرافي روحانيت گذشت. تا وقتيکه وزارت عدليه (( داور)) دست گذاشت روي محضر ها و پدرم زير بار انگ و تمبر و نظارت دولت نرفت و در دکانش را بست و قناعت کرد به اينکه فقط آقاي محل باشد. دبستان را که تمام کردم ديگر نگذاشت درس بخوانم که: (برو بازار کار کن) تا بعد ازم جانشيني بسازد. و من بازار را رفتم اما دارلفنون هم کلاسهاي شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم . روز ها کار؛ ساعت سازي، بعد سيم کشي برق، بعد چرم فروشي و از اين قبيل ... و شبها درس. و با در آمد يک سال کار مرتب، الباقي دبيرستان را تمام کردم. بعد هم گاهگذاري سيم کشي هاي متفرق. بر دست « جواد»؛ يکي ديگر از شوهر خواهر هام که اينکاره بود. همين جوريها دبيرستان تمام شد. و توشيح « ديپلمه» آمد زير برگه وجودم- در سال 1322- يعني که زمان جنگ. به اين ترتيب که جوانکي با انگشتري عقيق و دست و سر تراشيده و نزديک به يک متر و هشتاد، از آن محيط مذهبي تحويل داده مي شود به بلبشوي زمان جنگ دوم بين الملل. که براي ما کشتار را نداشت و خرابي و بمباران را. اما قحطي را داشت و تيفوس را و هرج و مرج را و حضور قوي نيروهاي اشغال کننده را.


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 9:1 توسط علی.
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386
به جای مقدمه

بهر ما هيچکسی رقعه دعوت ننوشت                     

                  غدغن شد که بياييم به زور آمده ايم

+ نوشته شده در 10:45 توسط علی.