تبليغاتX
پس از سکوت
پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386
دیالوگ های ماندگار-3

با همه بلند بالایی؛ دستم به شاخسار آرزو نرسید.

                                                                 دلشدگان-علی حاتمی

 

+ نوشته شده در 14:54 توسط علی.
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386
طاعون

بزرگداشت مردگان:

وقتی که ريو به خانه بيمار پير رسيد،شب همه آسمان را در بر گرفته بود.از داخل همه دوردست آزادی به گوش می رسيد و پيرمرد با همان نشاط هميشگی نخودهايش را از يک ديزی به ديزی ديگر می ريخت.می گفت:

-حق دارند خوش باشند.برای ساختن يک دنيا همه چيز لازم است.راستی دکتر،همکارتان چه شد؟

-مرد.از طاعون.

پيرمرد پس از لحظه ای گفت:

-بلی،خوب ها می روند.زندگی همين است.اما او مردی بود که می دانست چه می خواهد.

-راستی دکتر،درست است که می خواهند بنای يادبود برای مردگان طاعون درست کنند؟

-روزنامه ها اينطور می گويند.يک لوح سنگی،يا يک کتيبه.

-مطمئن بود.چند سخنرانی هم می کنند.

پيرمرد خنده خفه ای کرد:

-از همين حالا صدايشان را می شنوم"مردگان ما..." و بعد هم می روند شکمی از عزا درآرند.

                                                                               طاعون

                                                                         نوشته آلبر کامو

 

+ نوشته شده در 7:22 توسط علی.
شنبه بیست و یکم مهر 1386
محسن مخملباف

او زندگی را زيبا می بيند:محسن مخملباف.

 

تجديد خاطره ای با آثار او:

فيلمهای بلند:

1-توبه نصوح 2-دو چشم بی سو 3-استعاذه 4-بايکوت 5-دستفروش 6-بايسيکل ران7-عروسی خوبان8-نوبت عاشقی 9-شبهای زاينده رود 10-ناصرالدين شاه آکتور سينما 11-هنرپيشه 12-سلام سينما13-گبه 14-نون و گلدون 15-سکوت 16-سفرقندهار 17-سکس و فلسفه 18-فرياد مورچه ها

فيلمهای کوتاه:

1-گزيده تصوير دوران قاجار 2-سنگ و شيشه 3-مدرسه ای که باد برد 4-در 5-تست دموکراسی6-الفبای افغان  7-صندلی

آثار مستند:

1-چشمان بسته محسن 2-کلوزآپ(عباس کيارستمی) 3-سينمای ايران بعد از انقلاب 4-سينما زبان ملتهاست 5-گنگ خواب ديده 6-او چه کسی است


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 12:29 توسط علی.
چهارشنبه هجدهم مهر 1386
زندگی

زندگی بار سنگينی است که ما ناجوانمردانه با خود حمل می کنيم.ما محکوميم به زندگی.چون کسی،سيبی را خورد!

+ نوشته شده در 17:0 توسط علی.
یکشنبه پانزدهم مهر 1386
ديالوگ های ماندگار-2

از آدماي بزرگ مجسمه ساختيمو دورش نرده کشيديم ... اگه کسي حرف اين مجسمه هارو باور کنه بايد بين خودشو مردم نرده بکشه.

                                                                        شب هاي روشن - فرزاد موتمن

+ نوشته شده در 16:26 توسط علی.
جمعه سیزدهم مهر 1386
هديه زندگی

خدای عزيز!

امروز صد سالم است.کوشيدم به پدر و مادرم حالی کنم که زندگی هديه عجيبی است.اول آدم بيش از اندازه قدر اين هديه را می داند.خيال می کند زندگی جاويد نصيبش شده.بعد اين هديه دلش را می زند.خيال می کند خراب است.کوتاه است.هزار عيب رويش می گذارد.بطوری که می شود گفت که حاضر است دورش اندازد.ولی عاقبت می فهمد که زندگی هديه ای نبوده،گنج بزرگی بوده که به آدم وام داده اند.آن وقت سعی می کند کاری بکند که سزاوار آن باشد.من که صد سال از عمرم گذشته می دانم چه می گويم.آدم هرچه پيرتر می شود بايد ذوق بيشتری برای شناختن قدر زندگی نشان دهد.آدم بايد قريحه ظريفی پيدا کند،بايد هنرمند بشود.در ده سالگی يا بيست سالگی هر احمقی از زندگی لذت می برد.اما در صد سالگی،وقتی آدم ديگر رمق جنبيدن ندارد بايد مغزش را بکار بيندازد تا از زندگی کيف کند.

می بوسمت،تا فردا

خدای عزيز!

صدوده سال.عمر درازی بود.مثل اينکه ديگه يواش يواش دارم می ميرم.

می بوسمت،تا فردا

خدای عزيز!

پسرک مرد.

 

سه روز آخر مقوايی روی ميز بالای سرش گذاشته بود که گمان می کنم نوشته روی آن به تو مربوط شود.روی آن نوشته بود:فقط خدا حق دارد مرا بيدار کند.

 

                                                                                      گلهای معرفت

                                                                              نوشته اريک امنوئل شميت

+ نوشته شده در 11:48 توسط علی.
سه شنبه دهم مهر 1386
ديالوگ های ماندگار-1

قیصـــر: .. احترامت واجبه خان دایی!اما حرف از مردونگی نزن که هیچ خوشم نمی آد.کی واسه من قد یه نخود مردونگی رو کرد تا من واسش یه خروار رو کنم؟!... این دنیا واسه من همیشه کلک بوده و نامردی.به هرکی گفتم نوکرتم با خنجر کوبید تو این جیگرم ...

                                                                              قیصـــر - مسعود کیمیایی

 

+ نوشته شده در 9:26 توسط علی.
شنبه هفتم مهر 1386
به همه آشنايان

نمیدونم چرا کار دنيا اينجوريه؟هرکی رو بيشتر تحويل بگيری،کمتر تحويلت می گيره!واسه هرکی بيشتر معرفت خرج کنی،کمتر برات معرفت خرج می کنه،خلاصه اينکه واسه هرکی زيادی خوب باشی،کلا از ذهنش پاک می شی!چرا اينجوريه؟!!

+ نوشته شده در 8:8 توسط علی.
پنجشنبه پنجم مهر 1386
ورق پاره های زندان

چه روز خوبی! آه ببولی جان.کاشکی امروز من آزاد بودم.اين را يواشکی به تو می گويم،يک چنين روزی،مثل امروز با تو آزاد باشم و بعد اگر مردم چه باک!

امروز چه خواهی کرد؟به گردش می روی؟چقدر من غصه ام است که گاهی آدم نه راه پس دارد و نه راه پيش.چيزی ديگر به بهار نمانده.به زودی عروسی هم تمام خواهد شد.وضعيت تو چه خواهد شد؟من کجا خواهم بود؟تو کجا خواهی بود؟اگر روزی اين اوراق به دستت افتاد،بدان محبوب من،که هرگز تو را آن جوری که من دوست داشته ام و دوست دارم و دوست خواهم داشت کس ديگری دوست نخواهد داشت.چرا بايد آنقدر زجر تحمل کنم؟آيا برای اين است که قوی تر بشوم،فولادين بشوم و آن طوری که نيچه می گويد گوشه دار و برنده باشم،روحا و جسما؟حقه بازی!يا برای اين است که آن طوری که گوته می گويد:کفاره هر گناهی بايد در اين دنيا داده شود؟احمقی!چقدر زندگی کوتاه است.بهترين سالهای جوانی را بايد اينجا بسر ببرم و تازه نمی دانم برای چه؟چرا؟آيا اصلا می ارزد که آدم قوی تر بشود؟چرا قوی تر بشود؟من چه کرده ام که بايد در اين دنيا کفاره گناهانم را بدهم؟من اصلا محکوم هستم به اينکه کتاب ها را اوراق کنم و چه اغلب همان کتاب ها به من دهن کجی کرده اند.من اصلا همان کاری را کرده ام که بدان محکوم بوده ام.آيا می توانستم و می خواستم کار ديگری بکنم جز تنها آن کاری که مجبور بوده ام بکنم؟آيا می ارزد که من زجر بکشم،شايد که ديگران وضعيتشان بهتر از من باشد؟

 

                                                                              ورق پاره های زندان

                                                                               نوشته بزرگ علوی

 

 

+ نوشته شده در 11:5 توسط علی.
سه شنبه سوم مهر 1386
به بهانه 110 سالگی ويليام فاکنر

ويليام فاکنر-نويسنده مشهور امريکايی-که فردا يکصدودهمين سالروز تولد اوست،در سال 1949 موفق به دريافت جايزه نوبل ادبيات شد،اما به دليل نبود توافق ميان کميته جايزه نوبل،نتوانست آن را دريافت کند و جايزه يک سال بعد به او اهدا شد.

ويليام فاکنر در سخنرانی که دهم دسامبر 1950 در سالن شهر استکهلم انجام می دهد ،می گويد:احساس می کنم اين جايزه را نه به من،بلکه به کار من اهدا کرده اند،کاری که حاصل يک عمر سختی و عذاب روح انسان بوده است و اين نه برای کسب افتخار و درآمدزايی است،بلکه به آن جهت است تا از درونيات روح انسان چيزی تراوش کند که قبلا وجود نداشته است.پس اين جايزه را فقط به رسم امانت نزد خود نگه می دارم.


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 13:0 توسط علی.
دوشنبه دوم مهر 1386
مترجم دردها

حالا شبا داشت نگاهش می کرد و صورتش از غصه به هم می پيچيد.شوکمار پسرشان را بغل کرده بود،پسری که زندگی را فقط درون بدن او شناخته بود،و در اتاق تاريک و ناآشنای بيمارستان به سينه چسبانده بود.پرستاری در زده بود،آمده بود تو و بچه را از شوکمار گرفته بود.شوکمار آن روز با خودش عهد کرده بود چيزی به شبا نگويد.چون آن موقع هنوز دوستش داشت و می دانست اين تنها چيزی است که شبا به عمرش خواسته برايش غافلگير کننده بماند.

از جا بلند شد.بشقابش را گذاشت روی بشقاب شبا،به آشپزخانه رفت و گذاشت توی ظرفشويی،ولی به جای اينکه شير آب را باز کند،از پنجره به بيرون نگاه کرد.بيرون هوای شبانه هنوز گرم بود.آقا و خانم بردفورد دست در دست هم قدم می زدند.يکهو اتاق تاريک شد.شوکمار چرخيد.شبا چراغ را خاموش کرده بود و به طرف ميز می رفت که بنشيند.بعد از لحظه ای شوکمار هم پيشش نشت.به خاطر چيزهايی که حالا می دانستند با هم گريه کردند.

 

                                                                                 مترجم دردها

                                                                             نوشته جومپا لاهيری

+ نوشته شده در 8:47 توسط علی.