تبليغاتX
پس از سکوت
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386
دیالوگ های ماندگار-10

پريا: زخم‌هاي آدم سرمايه‌س حامد. سرمايه‌تو با اين و اون تقسيم نكن. داد نكش، هوار نكش. صبور، آروم و بي‌صدا همه چي رو تحمل كن.

                                                                       شب يلدا - كيومرث پوراحمد

+ نوشته شده در 16:17 توسط علی.
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386
بوف کور

                                                                                    بوف کور

                                                                            نوشته صادق هدایت

برداشت از سایت رسمی دفتر هدایت

+ نوشته شده در 9:26 توسط علی.
جمعه بیست و سوم آذر 1386
ساده

-از دنیا چی می خوای؟

-هیچی به خدا.فقط یه لیوان چای تلخ.داغ باشه بهتره!

+ نوشته شده در 18:1 توسط علی.
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
مقدمه

پایان کتابش را خیلی دوست داشت.پس به جای مقدمه آن نوشت:"خواننده خودش باید درک می کرد که واقعا جور دیگری نمی شد."!

+ نوشته شده در 20:6 توسط علی.
سه شنبه بیستم آذر 1386
اطمینان

پسرک بینوا اینقدر از خودش مطمئن بود که هميشه پیش خودش آرزو می کرد که ای کاش طرفش اینقدر زشت و بد قيافه بود که هیچکس ازش خوشش نمی آمد و همیشه برای او باقی می ماند!

+ نوشته شده در 11:1 توسط علی.
یکشنبه هجدهم آذر 1386
دیالوگ های ماندگار-9

آزمودم عقـل دوراندیش را،بعد از این دیوانه سازم خویش را، آی دکتر!

                                                                هامون - داريوش مهرجويي

+ نوشته شده در 19:5 توسط علی.
جمعه شانزدهم آذر 1386
همنام

کتاب را ورق می زند و به داستان اول می رسد."شنل".تا چند دقیقه دیگر مادر پی اش می آید،بی اینکه در بزند می آید تو و می گوید:"گوگول؟دوربین کو؟چقدر طول دادی!"بعد نگاه تندی به کتابی که روی تخت باز است می اندازد و دعواش می کند:"الان وقت کتاب خواندن است؟"غافل از اینکه شوهرش اینهمه سال بی سر و صدا و با بردباری تمام لابلای صفحات این کتاب زندگی کرده.بعد هم خواهد گفت:"آن پایین مهمان داریم ها.باید از اینهمه مهمان پذیرایی کنیم.غذا ها را باید بکشیم توی دیس و ببریم سر میز.بیست سی تا لیوان باید آب کنیم بچینیم روی بوفه."بعد یک لحظه اشک تو چشماش جمع خواهد شد."فکرش را بکن،دیگر هیچوقت اینجا دور هم جمع نمی شویم.کاش پدرت یک کم دیگر پیش ما می ماند.بعد خواهد گفت:"پاشو بیا تماشا کن،بچه ها رفته اند زیر درخت."

 

                                                                                            همنام

                                                                                    نوشته جومپا لاهیری

+ نوشته شده در 17:45 توسط علی.
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386
فریب

کودک چشمانش را باز می کند.این اولین صحنه هایی است که در آغوش گرم خانواده می بیند.هنوز با آنها آشنا نشده اما از شادی و خنده و گشاده رویی آنها حس می کند که باید انسان های خوب و مهربانی باشند.انسانهایی که بتواند همیشه با آنها خوش باشد.هرکس به طریقی محبت خود را به او ابراز می کند.با نوازش های مهربانانه و جشن و شادی،روزگار خوشی را پیش چشمش مجسم می کنند.همه در اختیار او هستند و تر و خشکش می کنند تا خدای ناکرده،سختی بر او عارض نشود.آینده ای که دیگران برای او در ذهن خود ساخته اند چیزیست که تا به حال از آن بی خبر بوده است.روزها می گذرد و اوقات خوش او همچنان ادامه دارد.هر وقت که اراده می کند می خوابد یا غذا می خورد و داد و بیداد راه می اندازد و با این حال ناز او همیشه خریدار دارد.

دو سال از عمر او می گذرد.کم کم احساس می کند که مهر دیگران نسبت به او کمتر شده است.اما هنوز از علت آن بی خبر است.در طول این دو سال با خیلی از مفاهیم آشنا شده و خیلی از جاها را دیده.اما تا به حال به این موضوع فکر نکرده که شاید دنیایی که او می بیند با دنیایی که دیگران می بینند متفاوت باشد.کم کم از رفتار دیگران این موضوع را می فهمد که تا به حال همه زیبایی های جهان را با ضعف بینایی دیده است.او از یک چشم نابیناست.تمام اینها را فهمید اما هنوز متوجه نشده که مشکلی که او دارد و باید با آن کنار بیاید چه ارتباطی با دیگران دارد؟!کم کم آن محبت ها و عواطف قبلی رنگ خود را از دست می دهند.خیلی از افرادی که با چشمان ضعیفش در روزهای اول تولدش دیده بود را دیگر هرگز ندید.وقتی فکرش را می کند که با دیدن اولین صحنه های زندگیش چه روزگار خوشی را برای خود ترسیم کرده بود،می فهمد که از بدو تولد فریب خورده است.فریب روزگاری که تا کنون فقط روزهای خوش آن را دیده بود.

 

+ نوشته شده در 16:33 توسط علی.
سه شنبه سیزدهم آذر 1386
حس خبیث

چقدر احساس بدی به آدم دست میده وقتی حس خبیثت به کار میفته و قصد این رو داری که sms بزنی و از یکی بد بگی و اشتباها sms رو به خود طرف بزنی.تازه موضوع بدتر اینه که بعد از اون،وقتی قصد درست کردن قضیه رو داری،چیزی بگی که در تایید اشتباه قبلیت باشه.اونوقته که...

+ نوشته شده در 9:22 توسط علی.
دوشنبه دوازدهم آذر 1386
دیالوگ های ماندگار-8

·          من باید دنیایی رو خارج از ذهن خودم باور داشته باشم،باید باور داشته باشم اعمالم هنوز معنی دار هستند،حتی اگر نتونم اونها رو به خاطر بیارم،باید باور داشته باشم هنگامیکه چشمهام بسته اند دنیا هنوز سر جاشه.همه ما به آینه هایی نیاز داریم که یادمون بندازن ما کی هستیم.

 

·          فقط چشمهاتو ببند و اونو به خاطر بیار،می تونی تمام جزييات رو احساس کنی،همه چیزایی که هیچوقت نمی تونی با کلمات بیان کنی و حتی اگه دلت نخواد... می تونی این لحظات رو احساس کنی وقتی که این حس ها رو کنار هم قرار بدی،همین کافیه که بفهمی چقدر دلت برای کسی که دوستش داری تنگ شده.

 

MEMENTO-Cristopher Nolan

Imdb rate:8.6

+ نوشته شده در 7:51 توسط علی.
جمعه نهم آذر 1386
تقدیر

-خیلی تلاش کردم ولی نشد.

-بیشتر تلاش کن،حتما کافی نبوده.

-هر کاری که می تونستم کردم ولی نشد دیگه.

-پس حتما تقدیرت این بوده.

-تقدیر،تا هر جا کم میاریم سریع میندازیمش گردن تقدیر و سرنوشت.

-راستی توکل رو یادم رفت.

-توکل هم کردم،بهتر که نشد هیچ،بدتر هم شد.

-پس حتما صلاحت در این بوده.

-صلاح؟صلاح...آااخ،صلاح دیگه چیه؟تا حالا با خیلی از این چیزها سروکله زدم.فایده ای نداشته.دیگه حوصله این یکی رو ندارم!

+ نوشته شده در 19:35 توسط علی.
چهارشنبه هفتم آذر 1386
دیالوگ های ماندگار-7

لیلا: رضا رو برای روز خواستگاری خودم آماده کردم. مثه یه مادر که می خواد بچه شو بفرسته مدرسه.         

                                                                                لیلا-داریوش مهرجویی

+ نوشته شده در 20:50 توسط علی.
دوشنبه پنجم آذر 1386
به بهانه اکران فیلم premonition(کابوس) در ایران

مقابله با تقدیر

فیلم "کابوس" ساخته "منان یاپو" با داستانی نمادین به دغدغه های اصلی روح بشر می پردازد و بر مفاهیمی مثل عشق،امید،معجزه و مرگ تاکید دارد،فیلم مرز بین رویا و واقعیت را در می نورد و عنصر "زمان"در آن به پازلی عجیب و غریب تبدیل می شود.پازلی که چینش آن توسط لیندا،منجر به پیش بینی وقایع غیر قابل پیش بینی از جمله مرگ شوهر می شود.فیلم با رویاهای صادقانه یک زن آغاز می شود.لیندا دو زندگی متفاوت را تجربه می کند یکی در دنیای واقعی و دیگری در دنیای خیال،رویاهای فیلم می تواند ادامه واقعیت باشد و نشانه های دنیای خیال به مرور و با گذشت زمان رنگ واقعیت به خود می گیرند که زخم های صورت دختر لیندا از جمله این نشانه ها به شمار می رود.حال این تبادل دنیای خیالی و واقعی به شخصیت،جایگاه و نقش مهمی می بخشد،جایگاهی استثنایی به عنوان یک عامل اتصال بین دو دنیای متفاوت و شخصیت با این سوال مهم روبرو می شود که "آیا می توان در نظم طبیعی دخالت کرده و تقدیر را عوض کنیم."...

 

کارنامه هنری منان یاپو:

کارگردانی:کابوس(2007)-بی صدا(2004)-چهارچوب(1999)

تهیه کنندگی:تولد(2001)-چهارچوب(1999)-بعد از چند ساعت(1996)

نویسندگی:بی صدا(2004)-بعد از چند ساعت(1996)

منبع:بروشور تبلیغاتی فیلم

+ نوشته شده در 8:29 توسط علی.
شنبه سوم آذر 1386
چشم شیشه ای

چشم آماده بود و دکتر آن را در چشم خانه پسرک جا گذارد و گفت:"بازکن،چشمتو بازکن،حالا ببند،ببند،حالا خوب شد.شد مثه اولش."سپس رو کرد به پدر و مادر پسرک و گفت:"ببين اندازه اندازس.مو لای پلکش نمی ره."

پسرک پنج ساله بود و صاف روی يک چارپايه نزديک ميز دکتر ايستاده بود.پدر و مادرش پهلويش ايستاده بودند.پدر پشت سرش بود و روبروی دکتر بود و کجکی به صورت بچه اش نگاه می کرد.مادر آن طرف تر،ميان مطب ايستاده بود و پشت سر پسرش را می ديد و پيش نيامد که ببنيد که "اندازهس و مو لای پلکاش نمی ره."

حالا ديگر شب بود و مادر و پسرک چشم شيشه ای و پدرش تو خانه دور يک ميز نشسته بودند.سبيل سياه و کلفت مرد به رو ميزی پلاستيک خم مانده بود و نگاهش،يکوری به صورت پسرک چشم شيشه ای خواب رفته بود.

"علی جانم حالا ديگه چشات مثه اولش شده.مثه چشای ما شده."پدر گفت و پاشد از روی طاقچه يک آيينه کوچک برداشت و برد پيش پسرک.بچه زل زل تو آيينه خيره ماند.چشم شيشه ای او بيحرکت و آبچکان،پهلو آن چشم ديگر که درست بود،رو آيينه زل زد.بعد ناگهان تو رو باباش خنديد.مادرک چشمانش نم نشسته بود و به آنها نگاه نمی کرد و به گريبان خود،به گونه کودک شيرخواره اش خيره مانده بود.

باز صدای پدر بلند شد."مادر،مگه نه؟مگه نه که چشای علی جان مثه روز اولش شده؟"نور چراغ از پشت بار اشک مادرک لرزيدن گرفت و با صدای خفه ای گفت:"آره،مثه اولش."سپس شتابان کودک شيرخوار را بغل زد و پاشد و او را برد و تو گهواره گوشه اتاق خواباند.

پدر راه افتاد و رفت پيش پنجره و تو حياط نگاه کرد و مادر رفت پهلوی او تو حياط نگاه کرد و حياط تاريک و خالی و سرد بود.مرد سايه گرم زن را پشت سر خود حس کرد و با صدای اشک خراشيده ای گفت:"من ديگه طاقت ندارم.تنهاش نذار.برو پيشش."

زن صداش لرزيد و چشماش سياهی رفت و ناليد:"من دارم ميفتم.اگه می تونی تو برو پيشش.و مرد برگشت و تو چهره زنش خيره ماند.گونه های او تر بود و چکه های اشک رو سبيلهاش ژاله بسته بودزن گفت:"اگه اينجوری ببينتت دق می کنه.اشکاتو پاک کن."و خودش به هق هق افتاد و سرش را انداخت زير و به پاهای برهنه خود نگاه کرد.

آهسته دست زن را گرفت و گفت:"نکن.بيا بريم پيشش.امشب از هميشه خوشحال تره.نديدی می خنديد؟"وچشمان خود را پاک کرد و مفش را بالا کشيد.سينه و شانه هايش لرزيد و گريه اش را قورت داد و هر دو پيش بچه رفتند و بالای سرش ايستادند و به او نگاه کردند.

پسرک آينه را گذاشته بود روی ميز و چشم شيشه ای خود را از چشم خانه بيرون کشيده بود و گذاشته بود رو آيينه و کره پر سفيدی آن با نی نی مرده اش رو آيينه وق زده بود و چشم ديگرش را کجکی بالای آينه خم کرده بود و پر شگفت به آن خيره شده بود و چشم خانه سياه و پوکش،خالی رو چشم شيشه ای دهن کجی می کرد.

                                                                                       چشم شيشه ای 

                                                                                      نوشته صادق چوبک


*این داستان به صورت کامل نقل شده است.

+ نوشته شده در 8:32 توسط علی.
پنجشنبه یکم آذر 1386
پاپ

بالاخره بعد از مدت ها،یه آلبوم قشنگ پاپ هم دیدیم:

سلام آخر-احسان خواجه امیری.

+ نوشته شده در 17:31 توسط علی.