تبليغاتX
پس از سکوت
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386
بهار

مثل اینکه امسال،بهار متوجه شده که اصلا منتظر آمدنش نیستم و خواسته که به زور خودش را جلوی چشمانم آفتابی کند.اصلا انگار این گل ها آمده اند تا گرده افشانیشان را در مجرای تنفسی برخی از ما انسان ها انجام دهند تا یادمان نرود که قرار است اتفاقی بیفتد.شاید هم برای همدردی آمده اند و می خواهند به ما بفهماند که در روزگار تکراریمان تنها نیستیم.

+ نوشته شده در 10:5 توسط علی.
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386
نوعی دیگر

وقتی سردرد شدید می گرفت،رپ گوش می داد!

+ نوشته شده در 7:38 توسط علی.
جمعه هفدهم اسفند 1386
آرامش

آن شب از زمین و زمان سنگ می بارید.همه فکر می کردند که پس از آن آرامش است.

+ نوشته شده در 19:58 توسط علی.
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386
دیالوگ های ماندگار-15

تو رویای ناامیدانه هستی،رویای تنها بودن.هر لحظه آگاهی و هشیاری و...کارزاری است که میان تصور خود از خویشتن و تصوری که دیگران از تو دارند فاصله انداخته.احساس سرگیجه و نیاز به برافکندن نقاب از چهره ات-زلال شدن و همچون شعله ای خاموش شدن.هر لرزش صدا دروغی و هر هستی اشتباه و هر لبخندی، شکلکی بیش نیست.

Persona-Ingmar Bergman

Imdb rate:8.1

 

+ نوشته شده در 19:26 توسط علی.
پنجشنبه نهم اسفند 1386
ابله

پرنس حتی متوجه نبود که جوانان دیگر با آگلایا بگو و بخند و برایش خودشیرینی می کنند و حتی گاهی می شود گفت اصلا فراموش می کرد که خودش کنار او نشسته است.گاهی دلش می خواست از آنجا دور شود و خود را جایی گم و گور کند،حتی از بیغوله تاریک و غمکده ای بدش نمی آمد به شرط اینکه بتواند با افکار خود تنها باشد و کسی نداند که او کجاست،یا دلش می خواست که دست کم در خانه خود باشد،روی ایوان بنشیند ولی طوری که هیچکس در کنارش نباشد،نه لیبدف نه بچه هایش، و روی کاناپه بیفتد و صورتش را در بالش فرو کند و یک روز و یک شب و باز یک روز دیگر به همین شکل افتاده بماند.گاهی طی لحظاتی در عالم رویا به کوه می رفت،به محل آشنایی در دل کوه،که همیشه با لذت به یاد می آورد و در سوییس که بود دوست داشت به آنجا برود و از آنجا به دهکده خود فرو بنگرد یا به آبشاری که به صورت نخ باریکی سفید و به زحمت دیدنی زیر پایش برق می زد و نیز به ابرهای سفید و به قصر کهنه متروک.وای که چقدر دوست داشت اکنون آنجا باشد و فکرش فقط به یک چیز مشغول باشد و تمام عمر،حتی اگر 1000 سال باشد،فقط به همین یک چیز فکر کند.بگذار اینجاییان پاک فراموشش کنند و حتی لازم بود که فراموشش کنند،حتی بهتر بود که اصلا او را نشناسند و دیدار آنها و آشنایی با آنها جز رویایی نباشد.تازه این ها در خواب بود یا بیداری چه فرق می کرد؟گاهی ناگهان به آگلایا زل می زد و پنج دقیقه ای نگاه از چهره اش بر نمی گرفت.اما نگاهش عجیب بود.مثل این بود که به شئی نگاه می کند که در فاصله دو ورستی اوست یا به این می مانست که خود آگالیا نیست که کنارش نشسته است و او به تصویر صورت او چشم دوخته است.

 

 ابله -نوشته:فیودور داستایوسکی -ترجمه:سروش حبیبی -نشر چشمه-چاپ سوم.

+ نوشته شده در 20:2 توسط علی.
سه شنبه هفتم اسفند 1386
زندگی

بر سردر بهشت تابلویی کوبیده اند که روی آن نوشته شده:"ابتدا نام خود را در لیست زیر پیدا کنید."

-شرمنده.نام شما در این لیست نیست.اجازه بدهید لیست اتاق سمت چپ را چک کنم.اااام،چطور ممکن است؟اسم شما در این لیست هم نیست.شما مطمئنید که در دنیا زندگی کرده اید ؟!!

 

+ نوشته شده در 16:55 توسط علی.
یکشنبه پنجم اسفند 1386
سنتوری

حالا چون شما آقای داریوش مهرجویی هستید که دلیل نمی شود هر فیلمی که ساختید اثری هنری و ماندگار شود.

حیف از کارگردان "هامون" که کارنامه خود را با "سنتوری" خط خطی کرد.

+ نوشته شده در 20:1 توسط علی.
پنجشنبه دوم اسفند 1386
ستاره

یعنی شما می فرمایید از آسمان به این بزرگی،حتی یک ستاره هم نصیب ما نمی شود؟از آن ستاره هایی که در داستان ها می نویسند.همان هایی که وقت خواب به صاحبانشان چشمک می زنند.

خیر آقا مثل اینکه ما اشتباه کرده ایم.آسمان آنقدرها هم که فکرش را می کردیم بزرگ نیست!

+ نوشته شده در 10:50 توسط علی.