تبليغاتX
پس از سکوت
چهارشنبه نهم مرداد 1387
چهره

خوب باید قبول کرد که محبت را نمی توان گدایی کرد.

+ نوشته شده در 19:1 توسط علی.
شنبه پنجم مرداد 1387
تشکر

ممنون از سید رضا بابت رنگامیزی دفترچه یادداشت من.

+ نوشته شده در 12:45 توسط علی.
شنبه سی و یکم فروردین 1387
نیه توچکا
-راستی کاتیا تو چه شیطانی!
-دیگر چه؟
-چه ساده دلی...
-دیگر چه؟
-هیچی،بوسم کن!

 

"نیه توچکا"

+ نوشته شده در 16:19 توسط علی.
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
نیه توچکا
مرگ! آری چنین
مرگ! آری چنین سرانجامی نتیجه طبیعی و اجباری گذرانی است که او داشت.وقتی همه عواملی که او را در زندگی نگاه داشته بودند همچون سرابی پوچ و مبهم به یکباره محو و نابود شدند،وقتی امید والای او پاک از بین رفت،وقتی خود او ناگهان بر این حقیقت بارز واقف شد که در تمام عمرش در تشخیص قدر و ارزش خویش دچار اشتباه بوده است البته می بایستی به آن حال بمیرد.نور خیره کننده واقعیت چنان کورش کرد که ناگزیر شد میزان اشتباه و اغفال خود را بسنجد.در دقایق آخر عمرش صدای هاتف اسرار آمیزی شنید که پس از آنکه چشمانش را به روی خلا مهیب خود او گشوده بود تا ابد نیز محکومش می کرد.به آخرین نغمه ای که آن استاد بی نظیر،یعنی "س" از سیم های ویولون خود سر داد پدرم فهمید که هنر اسرا آمیز،هنر جوان و زنده،هنری که همواره صادق و نیرومند است یعنی چه و نیز پی برد که معنای صحیح و درست ذوق و قریحه چیست.آن چه در دوران حیاتش در نهان و به طرز مبهم و نامعلوم آزارش کرده بود،آنچه که تا آن دقیقه برای آن چیزی جز رویاهای مه آلود و اوهام غیر قابل ادراک نبود،آنچه که او گاه گاه احساسش کرده و با بیم و وحشت از خود رانده بود،آن دروغی که او با عناد و لجاج تمام نقاب زندگی خویشش کرده بود،آنچه که می دید به سویش می آید ولی از دیدنش بیم داشت،همه ناگهان در جلوی چشمش ظاهر شدند.چشمانش از دیدن این واقعیت که روشنی روشنی است و تاریکی تاریکی ابا داشتند.لیکن حقیقت در برابر نگاه او قوی تر از هر چیز شد و چشمانش را بر آن نداشت تا برای نخستین بار اشیا را آن گونه که هستند از روبرو ببیند و تقدیر را آنگونه که او برای خود ترسیم کرده است تماشا کند.او از تماشای این حقیقت چنان پریشان و منقلب شد که عقلش پاک از دست برفت.حقیقت در او اثری بخشید که از ضربت رعد و برق عارض می شد.آن چه به وقوع یوسته بود او علی رغم میل قلبی خود،در همه عمر با ترس و لرزی ناشی از غم و اندوه انتظار آن را می کشید.در تمام عمرش تبری بالای سرش آویخته بود،او در هر لحظه از حیات خود انتظار ضربت مرگبار آن تبر را کشیده و اینک آن ضربت فرود آمده بود!ضربتی مهلک و مرگبار.او که خواسته بود از ساحت مهکمه وجدانش بگریزد دیگر نمی توانست در هیچ جا پناهگاهی بیابد.آخرین امیدش از دست رفته و آخرین عزرش باطل شده بود.زنی که وجودش سالیان دراز تا به آن حد بر دوش او سنگینی کرده بود،زنی که هستی او را مسموم کرده بود و او به خود حق می داد که مرگش را نجات خود بداند آخر بدرود حیات گفته بود.عاقبت آزاد شده بود و دیگر کسی آزارش نمی کرد!در آن هنگام بود که پرده ها از جلو چشمش کنار رفته و او با یاس و اندوهی بی پایان خواسته بود به سختگیری قاضی بی رحم و بی امانی خویشتن را محاکمه کند.لیکن آرشه از حال رفته ویولونش نتوانسته بود جز آخرین نغمه های پنجه نابغه ای را که او به شنیدن سازش شتافته بود بازگوید.و جنونی که از ده سال پیش در کمینش بود ناگهان برجست و در جانش افتاد.

 

نیه توچکا-نوشته:فیودور داستایوسکی-ترجمه:محمد قاضی-نشر نیلوفر-چاپ پنجم.

+ نوشته شده در 17:35 توسط علی.
سه شنبه بیستم فروردین 1387
سراب

وقتی در رویاهامان از روزهای با شما بودن،برای خودمان خاطره می ساختیم،فکرش را نمی کردیم که روزی،اینگونه پذیرای رویاهامان باشید.

+ نوشته شده در 17:58 توسط علی.
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386
بهار

مثل اینکه امسال،بهار متوجه شده که اصلا منتظر آمدنش نیستم و خواسته که به زور خودش را جلوی چشمانم آفتابی کند.اصلا انگار این گل ها آمده اند تا گرده افشانیشان را در مجرای تنفسی برخی از ما انسان ها انجام دهند تا یادمان نرود که قرار است اتفاقی بیفتد.شاید هم برای همدردی آمده اند و می خواهند به ما بفهماند که در روزگار تکراریمان تنها نیستیم.

+ نوشته شده در 10:5 توسط علی.
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386
نوعی دیگر

وقتی سردرد شدید می گرفت،رپ گوش می داد!

+ نوشته شده در 7:38 توسط علی.
جمعه هفدهم اسفند 1386
آرامش

آن شب از زمین و زمان سنگ می بارید.همه فکر می کردند که پس از آن آرامش است.

+ نوشته شده در 19:58 توسط علی.
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386
دیالوگ های ماندگار-15

تو رویای ناامیدانه هستی،رویای تنها بودن.هر لحظه آگاهی و هشیاری و...کارزاری است که میان تصور خود از خویشتن و تصوری که دیگران از تو دارند فاصله انداخته.احساس سرگیجه و نیاز به برافکندن نقاب از چهره ات-زلال شدن و همچون شعله ای خاموش شدن.هر لرزش صدا دروغی و هر هستی اشتباه و هر لبخندی، شکلکی بیش نیست.

Persona-Ingmar Bergman

Imdb rate:8.1

 

+ نوشته شده در 19:26 توسط علی.
پنجشنبه نهم اسفند 1386
ابله

پرنس حتی متوجه نبود که جوانان دیگر با آگلایا بگو و بخند و برایش خودشیرینی می کنند و حتی گاهی می شود گفت اصلا فراموش می کرد که خودش کنار او نشسته است.گاهی دلش می خواست از آنجا دور شود و خود را جایی گم و گور کند،حتی از بیغوله تاریک و غمکده ای بدش نمی آمد به شرط اینکه بتواند با افکار خود تنها باشد و کسی نداند که او کجاست،یا دلش می خواست که دست کم در خانه خود باشد،روی ایوان بنشیند ولی طوری که هیچکس در کنارش نباشد،نه لیبدف نه بچه هایش، و روی کاناپه بیفتد و صورتش را در بالش فرو کند و یک روز و یک شب و باز یک روز دیگر به همین شکل افتاده بماند.گاهی طی لحظاتی در عالم رویا به کوه می رفت،به محل آشنایی در دل کوه،که همیشه با لذت به یاد می آورد و در سوییس که بود دوست داشت به آنجا برود و از آنجا به دهکده خود فرو بنگرد یا به آبشاری که به صورت نخ باریکی سفید و به زحمت دیدنی زیر پایش برق می زد و نیز به ابرهای سفید و به قصر کهنه متروک.وای که چقدر دوست داشت اکنون آنجا باشد و فکرش فقط به یک چیز مشغول باشد و تمام عمر،حتی اگر 1000 سال باشد،فقط به همین یک چیز فکر کند.بگذار اینجاییان پاک فراموشش کنند و حتی لازم بود که فراموشش کنند،حتی بهتر بود که اصلا او را نشناسند و دیدار آنها و آشنایی با آنها جز رویایی نباشد.تازه این ها در خواب بود یا بیداری چه فرق می کرد؟گاهی ناگهان به آگلایا زل می زد و پنج دقیقه ای نگاه از چهره اش بر نمی گرفت.اما نگاهش عجیب بود.مثل این بود که به شئی نگاه می کند که در فاصله دو ورستی اوست یا به این می مانست که خود آگالیا نیست که کنارش نشسته است و او به تصویر صورت او چشم دوخته است.

 

 ابله -نوشته:فیودور داستایوسکی -ترجمه:سروش حبیبی -نشر چشمه-چاپ سوم.

+ نوشته شده در 20:2 توسط علی.
سه شنبه هفتم اسفند 1386
زندگی

بر سردر بهشت تابلویی کوبیده اند که روی آن نوشته شده:"ابتدا نام خود را در لیست زیر پیدا کنید."

-شرمنده.نام شما در این لیست نیست.اجازه بدهید لیست اتاق سمت چپ را چک کنم.اااام،چطور ممکن است؟اسم شما در این لیست هم نیست.شما مطمئنید که در دنیا زندگی کرده اید ؟!!

 

+ نوشته شده در 16:55 توسط علی.
یکشنبه پنجم اسفند 1386
سنتوری

حالا چون شما آقای داریوش مهرجویی هستید که دلیل نمی شود هر فیلمی که ساختید اثری هنری و ماندگار شود.

حیف از کارگردان "هامون" که کارنامه خود را با "سنتوری" خط خطی کرد.

+ نوشته شده در 20:1 توسط علی.
پنجشنبه دوم اسفند 1386
ستاره

یعنی شما می فرمایید از آسمان به این بزرگی،حتی یک ستاره هم نصیب ما نمی شود؟از آن ستاره هایی که در داستان ها می نویسند.همان هایی که وقت خواب به صاحبانشان چشمک می زنند.

خیر آقا مثل اینکه ما اشتباه کرده ایم.آسمان آنقدرها هم که فکرش را می کردیم بزرگ نیست!

+ نوشته شده در 10:50 توسط علی.
سه شنبه سی ام بهمن 1386
دیالوگ های ماندگار-14

همه حماقت می کنند،خصوصا اگر هنوز عاشق باشند.

Out of time-Carl Franklin

Imdb rate:6.5

 

+ نوشته شده در 11:0 توسط علی.
جمعه نوزدهم بهمن 1386
persepolis
+ نوشته شده در 7:53 توسط علی.
سه شنبه شانزدهم بهمن 1386
کلاه لبه دار

هر وقت از جلوی آن مغازه رد می شدم،مدتی را به دیدن کلاه لبه داری که در گوشه ای از ویترین مغازه بود سپری می کردم.بعد از مدتی آنقدر به آن کلاه لبه دار علاقه مند شده بودم که هر روز به دیدنش می رفتم و سکه های یک قرانی ام را جمع می کردم تا بتوانم آن کلاه 10 تومانی را بخرم.امروز خیلی خوشحالم،چون توانستم به آرزویم برسم.امروز آن کلاه لبه دار را خریدم.حالا دیگر می توانم آن کلاه را بر سر گذاشته و به خیابان بروم.می توانم هر وقت که به شخص محترمی برخورد کردم،کلاه را از سرم بردارم و زیر بغل بگذارم،کمی خم شده و با احترام سلامی عرض کنم و دوباره آن را بر سر گذاشته و با قدم هایی آرام و با وقار به مسیر خود ادامه دهم.را ستی حالا دیگر تنها نیستم.از امروز دو نفر شده ام:من و آن کلاه لبه،دارم!

+ نوشته شده در 19:57 توسط علی.
چهارشنبه دهم بهمن 1386
دیالوگ های ماندگار-13

کجا داره میره؟ د آخه به چی رسیدن؟ مثه يه مشت سوسک و مورچه دارن تو مرداب تکنیک دست و پا می زنند .همش هم به خاطر این شکم صاب مرده است،راحت لم دادن. معنویت چی شد بدبخت؟ به سر عشق چی اومد؟

                                                                           هامون - داريوش مهرجويي

+ نوشته شده در 7:56 توسط علی.
شنبه بیست و نهم دی 1386
سایه

من سعی خواهم کرد آنچه را یادم هست،آنچه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم،شاید بتوانم راجع به آن،یک قضاوت کلی بکنم،نه،فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلا خودم بتوانم باور کنم،چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند،فقط می ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم،زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد،تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم،فقط برای این است که خودم را به سایه ام معرفی بکنم،سایه ای که روی دیوار خمیده و مثل اینست که هرچه می نویسم،با اشتهای هرچه تمام تر می بلعد.برای اوست که می خواهم آزمایشی بکنم،ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم.

 

                                                                                            بوف کور      

                                                                                    نوشته صادق هدایت

+ نوشته شده در 13:27 توسط علی.
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386
شیشه

بخار،شیشه روبرویش را پوشانده است.به اندازه یک دایره کوچک از بخارهای روی شیشه را پاک می کند تا خیابان را تماشا کند.چشمش به جوانی می افتد که گوشه پیاده رو نشسته است.از شدت سرما،دو زانویش را در بغل گرفته و گونه هایش سرخ شده و آرام و بی صدا به سنگریزه های کنار خیابان خیره شده است.تنها نشانی که از زندگی در وجود او دیده می شود،بخار سردی است که از دهانش خارج می شود.

کم کم،بخار،دایره روی شیشه را دوباره می پوشاند اما اینبار  دیگر دوست ندارد بخارها را پاک کند.

+ نوشته شده در 11:49 توسط علی.
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386
دیالوگ های ماندگار-12

وقتی هوای شهرت،مطلوب نیست، داشتن خانه ای که دلتنگ حصارش نشی نعمته و ما شاکر به این نعمتیم.

                                                                     دلشدگان - علی حاتمی

+ نوشته شده در 18:46 توسط علی.
جمعه بیست و یکم دی 1386
یادگاری

هر هفته،روزهای پنج شنبه،گلی از باغچه حیاطمان می چید و با خود می برد.ولی آن روز،دست خالی از خانه خارج شد.چند روز بعد که جسدش را روی انبوهی از گل های خشک شده پیدا کردیم،کاغذی در دستش بود که روی آن نوشته شده بود:"تقدیم به آنکه هیچوقت نتوانستم به او گلی هدیه کنم."

+ نوشته شده در 10:8 توسط علی.
سه شنبه هجدهم دی 1386
دریچه

خیابان پوشیده از برف است و تنها جای پای رهگذر قبلی است که یکدستی آن را کمی خدشه دار کرده است.خیابان مملو از سکوت است و تنها صدای له شدن برف های تازه زیر کفش است که گوش را نوازش می دهد.از گربه های کنار سطل و گنجشک های روی شاخه ها هم خبری نیست.تنها جنبنده این خیابان من هستم و نسیم ملایمی که سوز زیبایی دارد.البته اگر رهگذر قبلی که جای پایش روی برف ها مانده از این خیابان خارج شده باشد.

+ نوشته شده در 18:12 توسط علی.
شنبه پانزدهم دی 1386
تالار وحدت میزبان یکی از زیباترین نمایش ها:"افرا" بهرام بیضایی

آن روز،"افرا"ی بهرام بیضایی،شب سرد زمستانی ما را به شبی گرم و به یادماندنی تبدیل کرد.این نمایش را از دست ندهید.

+ نوشته شده در 8:22 توسط علی.
پنجشنبه سیزدهم دی 1386
لحظه ها

 

در انتهای شب نشسته ای

در خاموشی فکر دیگران

گرد و غبار روزمره

به گوش خاطرات

ته نشین می شوند.

و تنها تیک و تاک ساعت است

که نفس مانده در ریه هایت را

به نبض تنفس دعوت می کنند.

در بیابان بی افق نمی دانم

بین نمک شورابه های دشت

و خرده چوبهای همیشه مسافر

لمیده بر ساحل دریا به وداع موج

تا موجی دیگر

به دنبال ردپای باد می دوی

تا به کجا...به ناکجا

به رد خش و خش کنان

چوب دستی دخترکی

که سوار اسب مست

در امتداد غروب

تا خانه می تازد

تا انبوه سایه ها را به ورود

مجالی ندهد.

به انگشتان

قدمی بر پله های سیاه و سپید

تا رنگی مات را بر دقایق اعداد

قلم زنی

تا نفس مانده در ریه هایت را

به نبض تنفسی

دعوت کنی

 

تنها

 

تیک و تاک ساعتی

 

در فکر دیگران

که خاموشند.

 

                   "کیاوش صاحب نسق"

 

 

+ نوشته شده در 11:17 توسط علی.
دوشنبه دهم دی 1386
تردید

سه مسیر وجود داشت.به ناچار باید یکی از این مسیرها را انتخاب می کردم.با اینکه می دانستم هر سه این مسیرها به یک پرتگاه منتهی می شوند،بازهم در انتخاب مسیر تردید داشتم.

+ نوشته شده در 9:54 توسط علی.
پنجشنبه ششم دی 1386
دیالوگ های ماندگار-11

پدر من دوست داشت دست زن و بچه رو بگیره بیاد این ور شط،بستنی بخورن،فالوده شیرازی.شماها هم بیاین اون ور شط،سینمایی،تفریحی،ام کلثومی...

 

                                                           اتوبوس شب-کیومرث پوراحمد

 

عکس را از اینجا ببینید.

+ نوشته شده در 13:42 توسط علی.
چهارشنبه پنجم دی 1386
اشتباهی!

 

از 18 سالگی موسیقی را رها کرد و به کسب علم و دانش پرداخت... ...اه اه،پسره خر!

 

+ نوشته شده در 21:8 توسط علی.
یکشنبه دوم دی 1386
حلقه سبز

همیشه ساخت مجموعه های ارزشمند با انتقادهای بسیار بدی روبرو بوده است.جالبتر اینکه در مورد مجموعه های بی محتوایی همچون سریال چهارخونه که پخش آن نوعی توهین به شعور بینندگان است هیچگونه انتقادی صورت نمی گیرد.

 

+ نوشته شده در 15:38 توسط علی.
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386
دیالوگ های ماندگار-10

پريا: زخم‌هاي آدم سرمايه‌س حامد. سرمايه‌تو با اين و اون تقسيم نكن. داد نكش، هوار نكش. صبور، آروم و بي‌صدا همه چي رو تحمل كن.

                                                                       شب يلدا - كيومرث پوراحمد

+ نوشته شده در 16:17 توسط علی.
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386
بوف کور

                                                                                    بوف کور

                                                                            نوشته صادق هدایت

برداشت از سایت رسمی دفتر هدایت

+ نوشته شده در 9:26 توسط علی.
جمعه بیست و سوم آذر 1386
ساده

-از دنیا چی می خوای؟

-هیچی به خدا.فقط یه لیوان چای تلخ.داغ باشه بهتره!

+ نوشته شده در 18:1 توسط علی.
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
مقدمه

پایان کتابش را خیلی دوست داشت.پس به جای مقدمه آن نوشت:"خواننده خودش باید درک می کرد که واقعا جور دیگری نمی شد."!

+ نوشته شده در 20:6 توسط علی.
سه شنبه بیستم آذر 1386
اطمینان

پسرک بینوا اینقدر از خودش مطمئن بود که هميشه پیش خودش آرزو می کرد که ای کاش طرفش اینقدر زشت و بد قيافه بود که هیچکس ازش خوشش نمی آمد و همیشه برای او باقی می ماند!

+ نوشته شده در 11:1 توسط علی.
یکشنبه هجدهم آذر 1386
دیالوگ های ماندگار-9

آزمودم عقـل دوراندیش را،بعد از این دیوانه سازم خویش را، آی دکتر!

                                                                هامون - داريوش مهرجويي

+ نوشته شده در 19:5 توسط علی.
جمعه شانزدهم آذر 1386
همنام

کتاب را ورق می زند و به داستان اول می رسد."شنل".تا چند دقیقه دیگر مادر پی اش می آید،بی اینکه در بزند می آید تو و می گوید:"گوگول؟دوربین کو؟چقدر طول دادی!"بعد نگاه تندی به کتابی که روی تخت باز است می اندازد و دعواش می کند:"الان وقت کتاب خواندن است؟"غافل از اینکه شوهرش اینهمه سال بی سر و صدا و با بردباری تمام لابلای صفحات این کتاب زندگی کرده.بعد هم خواهد گفت:"آن پایین مهمان داریم ها.باید از اینهمه مهمان پذیرایی کنیم.غذا ها را باید بکشیم توی دیس و ببریم سر میز.بیست سی تا لیوان باید آب کنیم بچینیم روی بوفه."بعد یک لحظه اشک تو چشماش جمع خواهد شد."فکرش را بکن،دیگر هیچوقت اینجا دور هم جمع نمی شویم.کاش پدرت یک کم دیگر پیش ما می ماند.بعد خواهد گفت:"پاشو بیا تماشا کن،بچه ها رفته اند زیر درخت."

 

                                                                                            همنام

                                                                                    نوشته جومپا لاهیری

+ نوشته شده در 17:45 توسط علی.
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386
فریب

کودک چشمانش را باز می کند.این اولین صحنه هایی است که در آغوش گرم خانواده می بیند.هنوز با آنها آشنا نشده اما از شادی و خنده و گشاده رویی آنها حس می کند که باید انسان های خوب و مهربانی باشند.انسانهایی که بتواند همیشه با آنها خوش باشد.هرکس به طریقی محبت خود را به او ابراز می کند.با نوازش های مهربانانه و جشن و شادی،روزگار خوشی را پیش چشمش مجسم می کنند.همه در اختیار او هستند و تر و خشکش می کنند تا خدای ناکرده،سختی بر او عارض نشود.آینده ای که دیگران برای او در ذهن خود ساخته اند چیزیست که تا به حال از آن بی خبر بوده است.روزها می گذرد و اوقات خوش او همچنان ادامه دارد.هر وقت که اراده می کند می خوابد یا غذا می خورد و داد و بیداد راه می اندازد و با این حال ناز او همیشه خریدار دارد.

دو سال از عمر او می گذرد.کم کم احساس می کند که مهر دیگران نسبت به او کمتر شده است.اما هنوز از علت آن بی خبر است.در طول این دو سال با خیلی از مفاهیم آشنا شده و خیلی از جاها را دیده.اما تا به حال به این موضوع فکر نکرده که شاید دنیایی که او می بیند با دنیایی که دیگران می بینند متفاوت باشد.کم کم از رفتار دیگران این موضوع را می فهمد که تا به حال همه زیبایی های جهان را با ضعف بینایی دیده است.او از یک چشم نابیناست.تمام اینها را فهمید اما هنوز متوجه نشده که مشکلی که او دارد و باید با آن کنار بیاید چه ارتباطی با دیگران دارد؟!کم کم آن محبت ها و عواطف قبلی رنگ خود را از دست می دهند.خیلی از افرادی که با چشمان ضعیفش در روزهای اول تولدش دیده بود را دیگر هرگز ندید.وقتی فکرش را می کند که با دیدن اولین صحنه های زندگیش چه روزگار خوشی را برای خود ترسیم کرده بود،می فهمد که از بدو تولد فریب خورده است.فریب روزگاری که تا کنون فقط روزهای خوش آن را دیده بود.

 

+ نوشته شده در 16:33 توسط علی.
سه شنبه سیزدهم آذر 1386
حس خبیث

چقدر احساس بدی به آدم دست میده وقتی حس خبیثت به کار میفته و قصد این رو داری که sms بزنی و از یکی بد بگی و اشتباها sms رو به خود طرف بزنی.تازه موضوع بدتر اینه که بعد از اون،وقتی قصد درست کردن قضیه رو داری،چیزی بگی که در تایید اشتباه قبلیت باشه.اونوقته که...

+ نوشته شده در 9:22 توسط علی.
دوشنبه دوازدهم آذر 1386
دیالوگ های ماندگار-8

·          من باید دنیایی رو خارج از ذهن خودم باور داشته باشم،باید باور داشته باشم اعمالم هنوز معنی دار هستند،حتی اگر نتونم اونها رو به خاطر بیارم،باید باور داشته باشم هنگامیکه چشمهام بسته اند دنیا هنوز سر جاشه.همه ما به آینه هایی نیاز داریم که یادمون بندازن ما کی هستیم.

 

·          فقط چشمهاتو ببند و اونو به خاطر بیار،می تونی تمام جزييات رو احساس کنی،همه چیزایی که هیچوقت نمی تونی با کلمات بیان کنی و حتی اگه دلت نخواد... می تونی این لحظات رو احساس کنی وقتی که این حس ها رو کنار هم قرار بدی،همین کافیه که بفهمی چقدر دلت برای کسی که دوستش داری تنگ شده.

 

MEMENTO-Cristopher Nolan

Imdb rate:8.6

+ نوشته شده در 7:51 توسط علی.
جمعه نهم آذر 1386
تقدیر

-خیلی تلاش کردم ولی نشد.

-بیشتر تلاش کن،حتما کافی نبوده.

-هر کاری که می تونستم کردم ولی نشد دیگه.

-پس حتما تقدیرت این بوده.

-تقدیر،تا هر جا کم میاریم سریع میندازیمش گردن تقدیر و سرنوشت.

-راستی توکل رو یادم رفت.

-توکل هم کردم،بهتر که نشد هیچ،بدتر هم شد.

-پس حتما صلاحت در این بوده.

-صلاح؟صلاح...آااخ،صلاح دیگه چیه؟تا حالا با خیلی از این چیزها سروکله زدم.فایده ای نداشته.دیگه حوصله این یکی رو ندارم!

+ نوشته شده در 19:35 توسط علی.
چهارشنبه هفتم آذر 1386
دیالوگ های ماندگار-7

لیلا: رضا رو برای روز خواستگاری خودم آماده کردم. مثه یه مادر که می خواد بچه شو بفرسته مدرسه.         

                                                                                لیلا-داریوش مهرجویی

+ نوشته شده در 20:50 توسط علی.
دوشنبه پنجم آذر 1386
به بهانه اکران فیلم premonition(کابوس) در ایران

مقابله با تقدیر

فیلم "کابوس" ساخته "منان یاپو" با داستانی نمادین به دغدغه های اصلی روح بشر می پردازد و بر مفاهیمی مثل عشق،امید،معجزه و مرگ تاکید دارد،فیلم مرز بین رویا و واقعیت را در می نورد و عنصر "زمان"در آن به پازلی عجیب و غریب تبدیل می شود.پازلی که چینش آن توسط لیندا،منجر به پیش بینی وقایع غیر قابل پیش بینی از جمله مرگ شوهر می شود.فیلم با رویاهای صادقانه یک زن آغاز می شود.لیندا دو زندگی متفاوت را تجربه می کند یکی در دنیای واقعی و دیگری در دنیای خیال،رویاهای فیلم می تواند ادامه واقعیت باشد و نشانه های دنیای خیال به مرور و با گذشت زمان رنگ واقعیت به خود می گیرند که زخم های صورت دختر لیندا از جمله این نشانه ها به شمار می رود.حال این تبادل دنیای خیالی و واقعی به شخصیت،جایگاه و نقش مهمی می بخشد،جایگاهی استثنایی به عنوان یک عامل اتصال بین دو دنیای متفاوت و شخصیت با این سوال مهم روبرو می شود که "آیا می توان در نظم طبیعی دخالت کرده و تقدیر را عوض کنیم."...

 

کارنامه هنری منان یاپو:

کارگردانی:کابوس(2007)-بی صدا(2004)-چهارچوب(1999)

تهیه کنندگی:تولد(2001)-چهارچوب(1999)-بعد از چند ساعت(1996)

نویسندگی:بی صدا(2004)-بعد از چند ساعت(1996)

منبع:بروشور تبلیغاتی فیلم

+ نوشته شده در 8:29 توسط علی.
شنبه سوم آذر 1386
چشم شیشه ای

چشم آماده بود و دکتر آن را در چشم خانه پسرک جا گذارد و گفت:"بازکن،چشمتو بازکن،حالا ببند،ببند،حالا خوب شد.شد مثه اولش."سپس رو کرد به پدر و مادر پسرک و گفت:"ببين اندازه اندازس.مو لای پلکش نمی ره."

پسرک پنج ساله بود و صاف روی يک چارپايه نزديک ميز دکتر ايستاده بود.پدر و مادرش پهلويش ايستاده بودند.پدر پشت سرش بود و روبروی دکتر بود و کجکی به صورت بچه اش نگاه می کرد.مادر آن طرف تر،ميان مطب ايستاده بود و پشت سر پسرش را می ديد و پيش نيامد که ببنيد که "اندازهس و مو لای پلکاش نمی ره."

حالا ديگر شب بود و مادر و پسرک چشم شيشه ای و پدرش تو خانه دور يک ميز نشسته بودند.سبيل سياه و کلفت مرد به رو ميزی پلاستيک خم مانده بود و نگاهش،يکوری به صورت پسرک چشم شيشه ای خواب رفته بود.

"علی جانم حالا ديگه چشات مثه اولش شده.مثه چشای ما شده."پدر گفت و پاشد از روی طاقچه يک آيينه کوچک برداشت و برد پيش پسرک.بچه زل زل تو آيينه خيره ماند.چشم شيشه ای او بيحرکت و آبچکان،پهلو آن چشم ديگر که درست بود،رو آيينه زل زد.بعد ناگهان تو رو باباش خنديد.مادرک چشمانش نم نشسته بود و به آنها نگاه نمی کرد و به گريبان خود،به گونه کودک شيرخواره اش خيره مانده بود.

باز صدای پدر بلند شد."مادر،مگه نه؟مگه نه که چشای علی جان مثه روز اولش شده؟"نور چراغ از پشت بار اشک مادرک لرزيدن گرفت و با صدای خفه ای گفت:"آره،مثه اولش."سپس شتابان کودک شيرخوار را بغل زد و پاشد و او را برد و تو گهواره گوشه اتاق خواباند.

پدر راه افتاد و رفت پيش پنجره و تو حياط نگاه کرد و مادر رفت پهلوی او تو حياط نگاه کرد و حياط تاريک و خالی و سرد بود.مرد سايه گرم زن را پشت سر خود حس کرد و با صدای اشک خراشيده ای گفت:"من ديگه طاقت ندارم.تنهاش نذار.برو پيشش."

زن صداش لرزيد و چشماش سياهی رفت و ناليد:"من دارم ميفتم.اگه می تونی تو برو پيشش.و مرد برگشت و تو چهره زنش خيره ماند.گونه های او تر بود و چکه های اشک رو سبيلهاش ژاله بسته بودزن گفت:"اگه اينجوری ببينتت دق می کنه.اشکاتو پاک کن."و خودش به هق هق افتاد و سرش را انداخت زير و به پاهای برهنه خود نگاه کرد.

آهسته دست زن را گرفت و گفت:"نکن.بيا بريم پيشش.امشب از هميشه خوشحال تره.نديدی می خنديد؟"وچشمان خود را پاک کرد و مفش را بالا کشيد.سينه و شانه هايش لرزيد و گريه اش را قورت داد و هر دو پيش بچه رفتند و بالای سرش ايستادند و به او نگاه کردند.

پسرک آينه را گذاشته بود روی ميز و چشم شيشه ای خود را از چشم خانه بيرون کشيده بود و گذاشته بود رو آيينه و کره پر سفيدی آن با نی نی مرده اش رو آيينه وق زده بود و چشم ديگرش را کجکی بالای آينه خم کرده بود و پر شگفت به آن خيره شده بود و چشم خانه سياه و پوکش،خالی رو چشم شيشه ای دهن کجی می کرد.

                                                                                       چشم شيشه ای 

                                                                                      نوشته صادق چوبک


*این داستان به صورت کامل نقل شده است.

+ نوشته شده در 8:32 توسط علی.
پنجشنبه یکم آذر 1386
پاپ

بالاخره بعد از مدت ها،یه آلبوم قشنگ پاپ هم دیدیم:

سلام آخر-احسان خواجه امیری.

+ نوشته شده در 17:31 توسط علی.
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386
دیالوگ های ماندگار-6

·          دیگر کسی به عشق نیاندیشد،عشق تنهاست.

·          وفاداری یعنی دلبستگی مطلق به عشق.

·          امید فقط یه دروغه که به درد توصیه کردن به دیگران می خوره.

·          علت خودکشی رو چی بنویسم؟بنویس وفور نعمت.

 

                                                                 شبهای زاینده رود-محسن مخملباف

+ نوشته شده در 16:41 توسط علی.
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386
ناطوردشت

آنچه می خواهم بهتان بگویم چند کلمه بیشتر نیست.شاید بهتان بگویم که بعد از آنکه به خانه مان رفتم چه کار کردم و چه طور شد،مریض شدم و بعد از اینکه از اینجا مرخص بشوم،سال آینده قرار است به کدام مدرسه بروم،اما حال و حوصله اش را ندارم.جدا حال و حوصله اش را ندارم.فعلا به این موضوع چندان علاقه ای ندارم.

خیلی از اشخاص،مخصوصا این روانشناسی که اینجاست،مرتب از من می پرسد که آیا قصد دارم موقعی که در سپتامبر آینده دوباره به مدرسه بروم،تن به درس خواندن بدهم یا نه؟به عقیده من،این سوال از آن سوال های احمقانه است.منظورم این است که تا وقتی آدم کاری را تمام نکرده،چه طور می تواند بفهمد که چه کار می خواهد بکند؟ جوابش این است که نمی شود فهمید.من فکر می کنم که قصدش را دارم،اما چه طور می توانم بفهمم؟خلاصه سوال احمقانه ای است.

 

                                                                                          ناطوردشت

                                                                                  نوشته جی.دی.سلینجر

 

+ نوشته شده در 12:29 توسط علی.
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386
حلقه سبز

حلقه سبز،روح سرگردانی که دچار مرگ مغزی شده و علاقه ندارد قلبش به شخص دیگری اهدا شود.او تمام تلاش خود را برای بازگشت به زندگی مادی خواهد نمود.

+ نوشته شده در 12:21 توسط علی.
یکشنبه بیستم آبان 1386
دیالوگ های ماندگار-5

(شعبده باز به کودکی در خیابان): خوب نگاه کن.به کسی نشون نده.اونا التماست می کنند و چاپلوسیت رو می کنند تا راز حقه رو بهشون بگی.اما همین که بهشون بگی تمومه.میفهمی؟دیگه ارزشی براشون نداری.راز روی کسی تاثیر نمیذاره.کلکی که تو استفاده می کنی و میشه راز مهمه.

 

Prestige-christopher Nolan

Imdb rate:8.4

 

+ نوشته شده در 18:59 توسط علی.
جمعه هجدهم آبان 1386
عشق

تو زمونه ای که عشق مترادف همه شهواته٬ دوست داشتن ارزشش خیلی بیشتر از عاشق شدنه.

+ نوشته شده در 5:56 توسط علی.
سه شنبه پانزدهم آبان 1386
بدون شرح

"حنا مخملباف در نمایی از فیلم در"

+ نوشته شده در 15:14 توسط علی.
دوشنبه چهاردهم آبان 1386
سمفونی مردگان

به درخت های خشک پیاده رو خیره شد:برف شاخه ها را خم کرده بود و در بارش بعد حتما می شکستشان.آدم ها هم مثل درخت ها بودند.یک برف سنگین همیشه بر شانه های آدم وجود داشت و سنگینی اش تا بهار دیگر حس می شد.بدیش این بود که آدم ها فقط یک بار می مردند و همین یکبار چه فاجعه دردناکی بود.

 

                                                                                   سمفونی مردگان

                                                                                 نوشته عباس معروفی

                          


*این رمان که از تم جالبی برخوردار است از نوع داستان هایی است که به صورت غیرخطی روایت می شود.هرچند ایده اصلی این داستان احتمالا از رمان های بزرگی چون خشم و هیاهو کپی برداری شده است اما به نظر من نگارش چنین داستان هایی مایه افتخار برای ایرانیان است.

+ نوشته شده در 6:20 توسط علی.