تبليغاتX
پس از سکوت
شنبه سی و یکم فروردین 1387
نیه توچکا
-راستی کاتیا تو چه شیطانی!
-دیگر چه؟
-چه ساده دلی...
-دیگر چه؟
-هیچی،بوسم کن!

 

"نیه توچکا"

+ نوشته شده در 16:19 توسط علی.
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
نیه توچکا
مرگ! آری چنین
مرگ! آری چنین سرانجامی نتیجه طبیعی و اجباری گذرانی است که او داشت.وقتی همه عواملی که او را در زندگی نگاه داشته بودند همچون سرابی پوچ و مبهم به یکباره محو و نابود شدند،وقتی امید والای او پاک از بین رفت،وقتی خود او ناگهان بر این حقیقت بارز واقف شد که در تمام عمرش در تشخیص قدر و ارزش خویش دچار اشتباه بوده است البته می بایستی به آن حال بمیرد.نور خیره کننده واقعیت چنان کورش کرد که ناگزیر شد میزان اشتباه و اغفال خود را بسنجد.در دقایق آخر عمرش صدای هاتف اسرار آمیزی شنید که پس از آنکه چشمانش را به روی خلا مهیب خود او گشوده بود تا ابد نیز محکومش می کرد.به آخرین نغمه ای که آن استاد بی نظیر،یعنی "س" از سیم های ویولون خود سر داد پدرم فهمید که هنر اسرا آمیز،هنر جوان و زنده،هنری که همواره صادق و نیرومند است یعنی چه و نیز پی برد که معنای صحیح و درست ذوق و قریحه چیست.آن چه در دوران حیاتش در نهان و به طرز مبهم و نامعلوم آزارش کرده بود،آنچه که تا آن دقیقه برای آن چیزی جز رویاهای مه آلود و اوهام غیر قابل ادراک نبود،آنچه که او گاه گاه احساسش کرده و با بیم و وحشت از خود رانده بود،آن دروغی که او با عناد و لجاج تمام نقاب زندگی خویشش کرده بود،آنچه که می دید به سویش می آید ولی از دیدنش بیم داشت،همه ناگهان در جلوی چشمش ظاهر شدند.چشمانش از دیدن این واقعیت که روشنی روشنی است و تاریکی تاریکی ابا داشتند.لیکن حقیقت در برابر نگاه او قوی تر از هر چیز شد و چشمانش را بر آن نداشت تا برای نخستین بار اشیا را آن گونه که هستند از روبرو ببیند و تقدیر را آنگونه که او برای خود ترسیم کرده است تماشا کند.او از تماشای این حقیقت چنان پریشان و منقلب شد که عقلش پاک از دست برفت.حقیقت در او اثری بخشید که از ضربت رعد و برق عارض می شد.آن چه به وقوع یوسته بود او علی رغم میل قلبی خود،در همه عمر با ترس و لرزی ناشی از غم و اندوه انتظار آن را می کشید.در تمام عمرش تبری بالای سرش آویخته بود،او در هر لحظه از حیات خود انتظار ضربت مرگبار آن تبر را کشیده و اینک آن ضربت فرود آمده بود!ضربتی مهلک و مرگبار.او که خواسته بود از ساحت مهکمه وجدانش بگریزد دیگر نمی توانست در هیچ جا پناهگاهی بیابد.آخرین امیدش از دست رفته و آخرین عزرش باطل شده بود.زنی که وجودش سالیان دراز تا به آن حد بر دوش او سنگینی کرده بود،زنی که هستی او را مسموم کرده بود و او به خود حق می داد که مرگش را نجات خود بداند آخر بدرود حیات گفته بود.عاقبت آزاد شده بود و دیگر کسی آزارش نمی کرد!در آن هنگام بود که پرده ها از جلو چشمش کنار رفته و او با یاس و اندوهی بی پایان خواسته بود به سختگیری قاضی بی رحم و بی امانی خویشتن را محاکمه کند.لیکن آرشه از حال رفته ویولونش نتوانسته بود جز آخرین نغمه های پنجه نابغه ای را که او به شنیدن سازش شتافته بود بازگوید.و جنونی که از ده سال پیش در کمینش بود ناگهان برجست و در جانش افتاد.

 

نیه توچکا-نوشته:فیودور داستایوسکی-ترجمه:محمد قاضی-نشر نیلوفر-چاپ پنجم.

+ نوشته شده در 17:35 توسط علی.
پنجشنبه نهم اسفند 1386
ابله

پرنس حتی متوجه نبود که جوانان دیگر با آگلایا بگو و بخند و برایش خودشیرینی می کنند و حتی گاهی می شود گفت اصلا فراموش می کرد که خودش کنار او نشسته است.گاهی دلش می خواست از آنجا دور شود و خود را جایی گم و گور کند،حتی از بیغوله تاریک و غمکده ای بدش نمی آمد به شرط اینکه بتواند با افکار خود تنها باشد و کسی نداند که او کجاست،یا دلش می خواست که دست کم در خانه خود باشد،روی ایوان بنشیند ولی طوری که هیچکس در کنارش نباشد،نه لیبدف نه بچه هایش، و روی کاناپه بیفتد و صورتش را در بالش فرو کند و یک روز و یک شب و باز یک روز دیگر به همین شکل افتاده بماند.گاهی طی لحظاتی در عالم رویا به کوه می رفت،به محل آشنایی در دل کوه،که همیشه با لذت به یاد می آورد و در سوییس که بود دوست داشت به آنجا برود و از آنجا به دهکده خود فرو بنگرد یا به آبشاری که به صورت نخ باریکی سفید و به زحمت دیدنی زیر پایش برق می زد و نیز به ابرهای سفید و به قصر کهنه متروک.وای که چقدر دوست داشت اکنون آنجا باشد و فکرش فقط به یک چیز مشغول باشد و تمام عمر،حتی اگر 1000 سال باشد،فقط به همین یک چیز فکر کند.بگذار اینجاییان پاک فراموشش کنند و حتی لازم بود که فراموشش کنند،حتی بهتر بود که اصلا او را نشناسند و دیدار آنها و آشنایی با آنها جز رویایی نباشد.تازه این ها در خواب بود یا بیداری چه فرق می کرد؟گاهی ناگهان به آگلایا زل می زد و پنج دقیقه ای نگاه از چهره اش بر نمی گرفت.اما نگاهش عجیب بود.مثل این بود که به شئی نگاه می کند که در فاصله دو ورستی اوست یا به این می مانست که خود آگالیا نیست که کنارش نشسته است و او به تصویر صورت او چشم دوخته است.

 

 ابله -نوشته:فیودور داستایوسکی -ترجمه:سروش حبیبی -نشر چشمه-چاپ سوم.

+ نوشته شده در 20:2 توسط علی.
شنبه بیست و نهم دی 1386
سایه

من سعی خواهم کرد آنچه را یادم هست،آنچه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم،شاید بتوانم راجع به آن،یک قضاوت کلی بکنم،نه،فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلا خودم بتوانم باور کنم،چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند،فقط می ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم،زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد،تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم،فقط برای این است که خودم را به سایه ام معرفی بکنم،سایه ای که روی دیوار خمیده و مثل اینست که هرچه می نویسم،با اشتهای هرچه تمام تر می بلعد.برای اوست که می خواهم آزمایشی بکنم،ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم.

 

                                                                                            بوف کور      

                                                                                    نوشته صادق هدایت

+ نوشته شده در 13:27 توسط علی.
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386
بوف کور

                                                                                    بوف کور

                                                                            نوشته صادق هدایت

برداشت از سایت رسمی دفتر هدایت

+ نوشته شده در 9:26 توسط علی.
جمعه شانزدهم آذر 1386
همنام

کتاب را ورق می زند و به داستان اول می رسد."شنل".تا چند دقیقه دیگر مادر پی اش می آید،بی اینکه در بزند می آید تو و می گوید:"گوگول؟دوربین کو؟چقدر طول دادی!"بعد نگاه تندی به کتابی که روی تخت باز است می اندازد و دعواش می کند:"الان وقت کتاب خواندن است؟"غافل از اینکه شوهرش اینهمه سال بی سر و صدا و با بردباری تمام لابلای صفحات این کتاب زندگی کرده.بعد هم خواهد گفت:"آن پایین مهمان داریم ها.باید از اینهمه مهمان پذیرایی کنیم.غذا ها را باید بکشیم توی دیس و ببریم سر میز.بیست سی تا لیوان باید آب کنیم بچینیم روی بوفه."بعد یک لحظه اشک تو چشماش جمع خواهد شد."فکرش را بکن،دیگر هیچوقت اینجا دور هم جمع نمی شویم.کاش پدرت یک کم دیگر پیش ما می ماند.بعد خواهد گفت:"پاشو بیا تماشا کن،بچه ها رفته اند زیر درخت."

 

                                                                                            همنام

                                                                                    نوشته جومپا لاهیری

+ نوشته شده در 17:45 توسط علی.
شنبه سوم آذر 1386
چشم شیشه ای

چشم آماده بود و دکتر آن را در چشم خانه پسرک جا گذارد و گفت:"بازکن،چشمتو بازکن،حالا ببند،ببند،حالا خوب شد.شد مثه اولش."سپس رو کرد به پدر و مادر پسرک و گفت:"ببين اندازه اندازس.مو لای پلکش نمی ره."

پسرک پنج ساله بود و صاف روی يک چارپايه نزديک ميز دکتر ايستاده بود.پدر و مادرش پهلويش ايستاده بودند.پدر پشت سرش بود و روبروی دکتر بود و کجکی به صورت بچه اش نگاه می کرد.مادر آن طرف تر،ميان مطب ايستاده بود و پشت سر پسرش را می ديد و پيش نيامد که ببنيد که "اندازهس و مو لای پلکاش نمی ره."

حالا ديگر شب بود و مادر و پسرک چشم شيشه ای و پدرش تو خانه دور يک ميز نشسته بودند.سبيل سياه و کلفت مرد به رو ميزی پلاستيک خم مانده بود و نگاهش،يکوری به صورت پسرک چشم شيشه ای خواب رفته بود.

"علی جانم حالا ديگه چشات مثه اولش شده.مثه چشای ما شده."پدر گفت و پاشد از روی طاقچه يک آيينه کوچک برداشت و برد پيش پسرک.بچه زل زل تو آيينه خيره ماند.چشم شيشه ای او بيحرکت و آبچکان،پهلو آن چشم ديگر که درست بود،رو آيينه زل زد.بعد ناگهان تو رو باباش خنديد.مادرک چشمانش نم نشسته بود و به آنها نگاه نمی کرد و به گريبان خود،به گونه کودک شيرخواره اش خيره مانده بود.

باز صدای پدر بلند شد."مادر،مگه نه؟مگه نه که چشای علی جان مثه روز اولش شده؟"نور چراغ از پشت بار اشک مادرک لرزيدن گرفت و با صدای خفه ای گفت:"آره،مثه اولش."سپس شتابان کودک شيرخوار را بغل زد و پاشد و او را برد و تو گهواره گوشه اتاق خواباند.

پدر راه افتاد و رفت پيش پنجره و تو حياط نگاه کرد و مادر رفت پهلوی او تو حياط نگاه کرد و حياط تاريک و خالی و سرد بود.مرد سايه گرم زن را پشت سر خود حس کرد و با صدای اشک خراشيده ای گفت:"من ديگه طاقت ندارم.تنهاش نذار.برو پيشش."

زن صداش لرزيد و چشماش سياهی رفت و ناليد:"من دارم ميفتم.اگه می تونی تو برو پيشش.و مرد برگشت و تو چهره زنش خيره ماند.گونه های او تر بود و چکه های اشک رو سبيلهاش ژاله بسته بودزن گفت:"اگه اينجوری ببينتت دق می کنه.اشکاتو پاک کن."و خودش به هق هق افتاد و سرش را انداخت زير و به پاهای برهنه خود نگاه کرد.

آهسته دست زن را گرفت و گفت:"نکن.بيا بريم پيشش.امشب از هميشه خوشحال تره.نديدی می خنديد؟"وچشمان خود را پاک کرد و مفش را بالا کشيد.سينه و شانه هايش لرزيد و گريه اش را قورت داد و هر دو پيش بچه رفتند و بالای سرش ايستادند و به او نگاه کردند.

پسرک آينه را گذاشته بود روی ميز و چشم شيشه ای خود را از چشم خانه بيرون کشيده بود و گذاشته بود رو آيينه و کره پر سفيدی آن با نی نی مرده اش رو آيينه وق زده بود و چشم ديگرش را کجکی بالای آينه خم کرده بود و پر شگفت به آن خيره شده بود و چشم خانه سياه و پوکش،خالی رو چشم شيشه ای دهن کجی می کرد.

                                                                                       چشم شيشه ای 

                                                                                      نوشته صادق چوبک


*این داستان به صورت کامل نقل شده است.

+ نوشته شده در 8:32 توسط علی.
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386
ناطوردشت

آنچه می خواهم بهتان بگویم چند کلمه بیشتر نیست.شاید بهتان بگویم که بعد از آنکه به خانه مان رفتم چه کار کردم و چه طور شد،مریض شدم و بعد از اینکه از اینجا مرخص بشوم،سال آینده قرار است به کدام مدرسه بروم،اما حال و حوصله اش را ندارم.جدا حال و حوصله اش را ندارم.فعلا به این موضوع چندان علاقه ای ندارم.

خیلی از اشخاص،مخصوصا این روانشناسی که اینجاست،مرتب از من می پرسد که آیا قصد دارم موقعی که در سپتامبر آینده دوباره به مدرسه بروم،تن به درس خواندن بدهم یا نه؟به عقیده من،این سوال از آن سوال های احمقانه است.منظورم این است که تا وقتی آدم کاری را تمام نکرده،چه طور می تواند بفهمد که چه کار می خواهد بکند؟ جوابش این است که نمی شود فهمید.من فکر می کنم که قصدش را دارم،اما چه طور می توانم بفهمم؟خلاصه سوال احمقانه ای است.

 

                                                                                          ناطوردشت

                                                                                  نوشته جی.دی.سلینجر

 

+ نوشته شده در 12:29 توسط علی.
دوشنبه چهاردهم آبان 1386
سمفونی مردگان

به درخت های خشک پیاده رو خیره شد:برف شاخه ها را خم کرده بود و در بارش بعد حتما می شکستشان.آدم ها هم مثل درخت ها بودند.یک برف سنگین همیشه بر شانه های آدم وجود داشت و سنگینی اش تا بهار دیگر حس می شد.بدیش این بود که آدم ها فقط یک بار می مردند و همین یکبار چه فاجعه دردناکی بود.

 

                                                                                   سمفونی مردگان

                                                                                 نوشته عباس معروفی

                          


*این رمان که از تم جالبی برخوردار است از نوع داستان هایی است که به صورت غیرخطی روایت می شود.هرچند ایده اصلی این داستان احتمالا از رمان های بزرگی چون خشم و هیاهو کپی برداری شده است اما به نظر من نگارش چنین داستان هایی مایه افتخار برای ایرانیان است.

+ نوشته شده در 6:20 توسط علی.
چهارشنبه دوم آبان 1386
عادت می کنیم

بيرن معلوم نبود برفم می باريد يا باران.

آن طرف خط صدای شيرين شبيه صدای هميشگی شيرين نبود.

"تلفن کرد."

"کی؟"

"تلفن کرد."

"گريه می کنی؟"

"تا سال تحويل شد تلفن کرد."

آرزو از پنجره به بيرون نگاه کرد.برف می باريد.

شيرين گفت"عيدت مبارک.بعد زنگ می زنم."

دست آرزو با تلفن پايين آمد.بيرون باران می باريد.

                                    

                                                                      عادت می کنیم

                                                                     نوشته زویا پیرزاد

+ نوشته شده در 20:32 توسط علی.
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386
طاعون

بزرگداشت مردگان:

وقتی که ريو به خانه بيمار پير رسيد،شب همه آسمان را در بر گرفته بود.از داخل همه دوردست آزادی به گوش می رسيد و پيرمرد با همان نشاط هميشگی نخودهايش را از يک ديزی به ديزی ديگر می ريخت.می گفت:

-حق دارند خوش باشند.برای ساختن يک دنيا همه چيز لازم است.راستی دکتر،همکارتان چه شد؟

-مرد.از طاعون.

پيرمرد پس از لحظه ای گفت:

-بلی،خوب ها می روند.زندگی همين است.اما او مردی بود که می دانست چه می خواهد.

-راستی دکتر،درست است که می خواهند بنای يادبود برای مردگان طاعون درست کنند؟

-روزنامه ها اينطور می گويند.يک لوح سنگی،يا يک کتيبه.

-مطمئن بود.چند سخنرانی هم می کنند.

پيرمرد خنده خفه ای کرد:

-از همين حالا صدايشان را می شنوم"مردگان ما..." و بعد هم می روند شکمی از عزا درآرند.

                                                                               طاعون

                                                                         نوشته آلبر کامو

 

+ نوشته شده در 7:22 توسط علی.
جمعه سیزدهم مهر 1386
هديه زندگی

خدای عزيز!

امروز صد سالم است.کوشيدم به پدر و مادرم حالی کنم که زندگی هديه عجيبی است.اول آدم بيش از اندازه قدر اين هديه را می داند.خيال می کند زندگی جاويد نصيبش شده.بعد اين هديه دلش را می زند.خيال می کند خراب است.کوتاه است.هزار عيب رويش می گذارد.بطوری که می شود گفت که حاضر است دورش اندازد.ولی عاقبت می فهمد که زندگی هديه ای نبوده،گنج بزرگی بوده که به آدم وام داده اند.آن وقت سعی می کند کاری بکند که سزاوار آن باشد.من که صد سال از عمرم گذشته می دانم چه می گويم.آدم هرچه پيرتر می شود بايد ذوق بيشتری برای شناختن قدر زندگی نشان دهد.آدم بايد قريحه ظريفی پيدا کند،بايد هنرمند بشود.در ده سالگی يا بيست سالگی هر احمقی از زندگی لذت می برد.اما در صد سالگی،وقتی آدم ديگر رمق جنبيدن ندارد بايد مغزش را بکار بيندازد تا از زندگی کيف کند.

می بوسمت،تا فردا

خدای عزيز!

صدوده سال.عمر درازی بود.مثل اينکه ديگه يواش يواش دارم می ميرم.

می بوسمت،تا فردا

خدای عزيز!

پسرک مرد.

 

سه روز آخر مقوايی روی ميز بالای سرش گذاشته بود که گمان می کنم نوشته روی آن به تو مربوط شود.روی آن نوشته بود:فقط خدا حق دارد مرا بيدار کند.

 

                                                                                      گلهای معرفت

                                                                              نوشته اريک امنوئل شميت

+ نوشته شده در 11:48 توسط علی.
پنجشنبه پنجم مهر 1386
ورق پاره های زندان

چه روز خوبی! آه ببولی جان.کاشکی امروز من آزاد بودم.اين را يواشکی به تو می گويم،يک چنين روزی،مثل امروز با تو آزاد باشم و بعد اگر مردم چه باک!

امروز چه خواهی کرد؟به گردش می روی؟چقدر من غصه ام است که گاهی آدم نه راه پس دارد و نه راه پيش.چيزی ديگر به بهار نمانده.به زودی عروسی هم تمام خواهد شد.وضعيت تو چه خواهد شد؟من کجا خواهم بود؟تو کجا خواهی بود؟اگر روزی اين اوراق به دستت افتاد،بدان محبوب من،که هرگز تو را آن جوری که من دوست داشته ام و دوست دارم و دوست خواهم داشت کس ديگری دوست نخواهد داشت.چرا بايد آنقدر زجر تحمل کنم؟آيا برای اين است که قوی تر بشوم،فولادين بشوم و آن طوری که نيچه می گويد گوشه دار و برنده باشم،روحا و جسما؟حقه بازی!يا برای اين است که آن طوری که گوته می گويد:کفاره هر گناهی بايد در اين دنيا داده شود؟احمقی!چقدر زندگی کوتاه است.بهترين سالهای جوانی را بايد اينجا بسر ببرم و تازه نمی دانم برای چه؟چرا؟آيا اصلا می ارزد که آدم قوی تر بشود؟چرا قوی تر بشود؟من چه کرده ام که بايد در اين دنيا کفاره گناهانم را بدهم؟من اصلا محکوم هستم به اينکه کتاب ها را اوراق کنم و چه اغلب همان کتاب ها به من دهن کجی کرده اند.من اصلا همان کاری را کرده ام که بدان محکوم بوده ام.آيا می توانستم و می خواستم کار ديگری بکنم جز تنها آن کاری که مجبور بوده ام بکنم؟آيا می ارزد که من زجر بکشم،شايد که ديگران وضعيتشان بهتر از من باشد؟

 

                                                                              ورق پاره های زندان

                                                                               نوشته بزرگ علوی

 

 

+ نوشته شده در 11:5 توسط علی.
دوشنبه دوم مهر 1386
مترجم دردها

حالا شبا داشت نگاهش می کرد و صورتش از غصه به هم می پيچيد.شوکمار پسرشان را بغل کرده بود،پسری که زندگی را فقط درون بدن او شناخته بود،و در اتاق تاريک و ناآشنای بيمارستان به سينه چسبانده بود.پرستاری در زده بود،آمده بود تو و بچه را از شوکمار گرفته بود.شوکمار آن روز با خودش عهد کرده بود چيزی به شبا نگويد.چون آن موقع هنوز دوستش داشت و می دانست اين تنها چيزی است که شبا به عمرش خواسته برايش غافلگير کننده بماند.

از جا بلند شد.بشقابش را گذاشت روی بشقاب شبا،به آشپزخانه رفت و گذاشت توی ظرفشويی،ولی به جای اينکه شير آب را باز کند،از پنجره به بيرون نگاه کرد.بيرون هوای شبانه هنوز گرم بود.آقا و خانم بردفورد دست در دست هم قدم می زدند.يکهو اتاق تاريک شد.شوکمار چرخيد.شبا چراغ را خاموش کرده بود و به طرف ميز می رفت که بنشيند.بعد از لحظه ای شوکمار هم پيشش نشت.به خاطر چيزهايی که حالا می دانستند با هم گريه کردند.

 

                                                                                 مترجم دردها

                                                                             نوشته جومپا لاهيری

+ نوشته شده در 8:47 توسط علی.
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386
گزيده ای از رساله صد پند عبيد زاکانی:

بر رای اصحاب نظر و فراست عرضه می دارد که متکلم اين حروف،عبيد زاکانی،اگرچه در علم مايه و هنر پايه ای ندارد،اما از اوان جوانی به مطالعه کتب و سخن علما و حکما اهتمام داشت تا در اين روزگار که تاريخ هجرت به هفتصدوپنجاه رسيده از گفتار سلطان الحکما افلاطون،نسخه ای مطالعه افتاد که برای شاگرد خود ارسطو نوشته بود، و يگانه روزگار خواجه نصيرالدين طوسی،از زبان يونان به زبان پارسی ترجمه کرده و در اخلاق ثبت نموده، با چندين نامه علی الخصوص "پند نامه" شاه عادل (انوشيروان) که به خواندن آن خاطر را رغبتی عظيم شد و بر آن ترتيب "پند نامه" اتفاق افتاد...

 

  • جان خود را فدای ياران موافق کنيد.
  • تا توانيد سخن سخن حق مگوييد تا بر دلها گران مشويد، و بی سبب از شما نرنجند.
  • هر که پايه و نسبت خود فراموش کند،بيادش مياريد.
  • راه خانه معشوق به مردم منماييد.
  • خود را از بند نام و ننگ برهانيد تا آزاد توانيد زيست.
  • خود را تا ضرورت نباشد در چاه ميفکنيد.
+ نوشته شده در 11:48 توسط علی.
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
دوستی های نوين

کمی بعد از روشن شدن چراغ ها،روی نيمکت خودم چرخيدم که به اين جماعت مردمی که پشت سرم دارند می خندند نگاه دقيقتری بيندازم.يک گروه شش هفت نفری در چند قدمی پشت سر بنده ايستاده اند که قدری باعث کنجکاوی بنده شده اند.اول طبعا با خودم گفتم لابد گروه دوستانی هستند که امشب را برای گردش آمده اند.ولی وقتی به حرفهايشان گوش دادم،ديدم غريبه هايی هستند که همين جا پشت سر بنده همديگر را ديده اند.حالا که به اينها نگاه می کنم،می بينم خوش و خرم دارند با هم می خندند.چيز غريبی است که مردم به چه زودی با هم آشنا می شوند.گمان می کنم اين کار بيشتر به آن مهارت در شوخی و شيطنت بستگی دارد.الان وقتی به آن گفت و گو ها گوش می دهم می بينم که دارند پشت سر هم حرف های شوخی آميز با هم رد و بدل می کنند.ظاهرا خيلی از مردم راه و رسم شان همين است.وقتی فکرش را می کنم،می بينم اين کار آنقدرها  هم بد نيست-خصوصا اگر رمز گرمی و محبت انسانی در همين شوخی و شيطنت نهفته باشد.

                                                                             بازمانده روز

                                                                      ترجمه نجف دريابندری    

+ نوشته شده در 11:24 توسط علی.