تبليغاتX
پس از سکوت
سه شنبه هشتم آبان 1386
قیصر امین پور هم رفت

* دستور زبان عشق

دست عشق از دامن دل دور باد!
مي‌توان آيا به دل دستور داد؟

مي‌توان آيا به دريا حكم كرد
كه دلت را يادي از ساحل مباد؟

موج را آيا توان فرمود: ايست!
باد را فرمود: بايد ايستاد؟

آنكه دستور زبان عشق را
بي‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب مي‌دانست تيغ تيز را
در كف مستي نمي‌بايست داد

روحش شاد.

+ نوشته شده در 11:7 توسط علی.
شنبه بیست و یکم مهر 1386
محسن مخملباف

او زندگی را زيبا می بيند:محسن مخملباف.

 

تجديد خاطره ای با آثار او:

فيلمهای بلند:

1-توبه نصوح 2-دو چشم بی سو 3-استعاذه 4-بايکوت 5-دستفروش 6-بايسيکل ران7-عروسی خوبان8-نوبت عاشقی 9-شبهای زاينده رود 10-ناصرالدين شاه آکتور سينما 11-هنرپيشه 12-سلام سينما13-گبه 14-نون و گلدون 15-سکوت 16-سفرقندهار 17-سکس و فلسفه 18-فرياد مورچه ها

فيلمهای کوتاه:

1-گزيده تصوير دوران قاجار 2-سنگ و شيشه 3-مدرسه ای که باد برد 4-در 5-تست دموکراسی6-الفبای افغان  7-صندلی

آثار مستند:

1-چشمان بسته محسن 2-کلوزآپ(عباس کيارستمی) 3-سينمای ايران بعد از انقلاب 4-سينما زبان ملتهاست 5-گنگ خواب ديده 6-او چه کسی است


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 12:29 توسط علی.
سه شنبه سوم مهر 1386
به بهانه 110 سالگی ويليام فاکنر

ويليام فاکنر-نويسنده مشهور امريکايی-که فردا يکصدودهمين سالروز تولد اوست،در سال 1949 موفق به دريافت جايزه نوبل ادبيات شد،اما به دليل نبود توافق ميان کميته جايزه نوبل،نتوانست آن را دريافت کند و جايزه يک سال بعد به او اهدا شد.

ويليام فاکنر در سخنرانی که دهم دسامبر 1950 در سالن شهر استکهلم انجام می دهد ،می گويد:احساس می کنم اين جايزه را نه به من،بلکه به کار من اهدا کرده اند،کاری که حاصل يک عمر سختی و عذاب روح انسان بوده است و اين نه برای کسب افتخار و درآمدزايی است،بلکه به آن جهت است تا از درونيات روح انسان چيزی تراوش کند که قبلا وجود نداشته است.پس اين جايزه را فقط به رسم امانت نزد خود نگه می دارم.


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 13:0 توسط علی.
سه شنبه بیستم شهریور 1386
به بهانه سالگرد در گذشت جلال آل احمد(با کمی تاخير):

زندگی نامه جلال آل احمد از زبان خودش:

در خانواده اي روحاني (مسلمان-شيعه) بر آمده ام و برادر بزرگ و يکي از شوهر خواهر هام در مسند روحانيت مردند. و حالا برادر زاده اي و يک شوهر خواهر ديگر روحانيند و اين تازه اول عشق است .
نزول اجلالم به باغ وحش اين عالم در سال 1302 . بي اغراق سر هفت تا خواهر آمده ام. که البته هيچ کدامشان کور نبودند. اما جز چهار تاشان زنده نماندند .کودکيم در نوعي رفاه اشرافي روحانيت گذشت. تا وقتيکه وزارت عدليه (( داور)) دست گذاشت روي محضر ها و پدرم زير بار انگ و تمبر و نظارت دولت نرفت و در دکانش را بست و قناعت کرد به اينکه فقط آقاي محل باشد. دبستان را که تمام کردم ديگر نگذاشت درس بخوانم که: (برو بازار کار کن) تا بعد ازم جانشيني بسازد. و من بازار را رفتم اما دارلفنون هم کلاسهاي شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم . روز ها کار؛ ساعت سازي، بعد سيم کشي برق، بعد چرم فروشي و از اين قبيل ... و شبها درس. و با در آمد يک سال کار مرتب، الباقي دبيرستان را تمام کردم. بعد هم گاهگذاري سيم کشي هاي متفرق. بر دست « جواد»؛ يکي ديگر از شوهر خواهر هام که اينکاره بود. همين جوريها دبيرستان تمام شد. و توشيح « ديپلمه» آمد زير برگه وجودم- در سال 1322- يعني که زمان جنگ. به اين ترتيب که جوانکي با انگشتري عقيق و دست و سر تراشيده و نزديک به يک متر و هشتاد، از آن محيط مذهبي تحويل داده مي شود به بلبشوي زمان جنگ دوم بين الملل. که براي ما کشتار را نداشت و خرابي و بمباران را. اما قحطي را داشت و تيفوس را و هرج و مرج را و حضور قوي نيروهاي اشغال کننده را.


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 9:1 توسط علی.