تبليغاتX
پس از سکوت
سه شنبه بیستم فروردین 1387
سراب

وقتی در رویاهامان از روزهای با شما بودن،برای خودمان خاطره می ساختیم،فکرش را نمی کردیم که روزی،اینگونه پذیرای رویاهامان باشید.

+ نوشته شده در 17:58 توسط علی.
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386
نوعی دیگر

وقتی سردرد شدید می گرفت،رپ گوش می داد!

+ نوشته شده در 7:38 توسط علی.
جمعه هفدهم اسفند 1386
آرامش

آن شب از زمین و زمان سنگ می بارید.همه فکر می کردند که پس از آن آرامش است.

+ نوشته شده در 19:58 توسط علی.
سه شنبه هفتم اسفند 1386
زندگی

بر سردر بهشت تابلویی کوبیده اند که روی آن نوشته شده:"ابتدا نام خود را در لیست زیر پیدا کنید."

-شرمنده.نام شما در این لیست نیست.اجازه بدهید لیست اتاق سمت چپ را چک کنم.اااام،چطور ممکن است؟اسم شما در این لیست هم نیست.شما مطمئنید که در دنیا زندگی کرده اید ؟!!

 

+ نوشته شده در 16:55 توسط علی.
یکشنبه پنجم اسفند 1386
سنتوری

حالا چون شما آقای داریوش مهرجویی هستید که دلیل نمی شود هر فیلمی که ساختید اثری هنری و ماندگار شود.

حیف از کارگردان "هامون" که کارنامه خود را با "سنتوری" خط خطی کرد.

+ نوشته شده در 20:1 توسط علی.
پنجشنبه دوم اسفند 1386
ستاره

یعنی شما می فرمایید از آسمان به این بزرگی،حتی یک ستاره هم نصیب ما نمی شود؟از آن ستاره هایی که در داستان ها می نویسند.همان هایی که وقت خواب به صاحبانشان چشمک می زنند.

خیر آقا مثل اینکه ما اشتباه کرده ایم.آسمان آنقدرها هم که فکرش را می کردیم بزرگ نیست!

+ نوشته شده در 10:50 توسط علی.
سه شنبه شانزدهم بهمن 1386
کلاه لبه دار

هر وقت از جلوی آن مغازه رد می شدم،مدتی را به دیدن کلاه لبه داری که در گوشه ای از ویترین مغازه بود سپری می کردم.بعد از مدتی آنقدر به آن کلاه لبه دار علاقه مند شده بودم که هر روز به دیدنش می رفتم و سکه های یک قرانی ام را جمع می کردم تا بتوانم آن کلاه 10 تومانی را بخرم.امروز خیلی خوشحالم،چون توانستم به آرزویم برسم.امروز آن کلاه لبه دار را خریدم.حالا دیگر می توانم آن کلاه را بر سر گذاشته و به خیابان بروم.می توانم هر وقت که به شخص محترمی برخورد کردم،کلاه را از سرم بردارم و زیر بغل بگذارم،کمی خم شده و با احترام سلامی عرض کنم و دوباره آن را بر سر گذاشته و با قدم هایی آرام و با وقار به مسیر خود ادامه دهم.را ستی حالا دیگر تنها نیستم.از امروز دو نفر شده ام:من و آن کلاه لبه،دارم!

+ نوشته شده در 19:57 توسط علی.
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386
شیشه

بخار،شیشه روبرویش را پوشانده است.به اندازه یک دایره کوچک از بخارهای روی شیشه را پاک می کند تا خیابان را تماشا کند.چشمش به جوانی می افتد که گوشه پیاده رو نشسته است.از شدت سرما،دو زانویش را در بغل گرفته و گونه هایش سرخ شده و آرام و بی صدا به سنگریزه های کنار خیابان خیره شده است.تنها نشانی که از زندگی در وجود او دیده می شود،بخار سردی است که از دهانش خارج می شود.

کم کم،بخار،دایره روی شیشه را دوباره می پوشاند اما اینبار  دیگر دوست ندارد بخارها را پاک کند.

+ نوشته شده در 11:49 توسط علی.
جمعه بیست و یکم دی 1386
یادگاری

هر هفته،روزهای پنج شنبه،گلی از باغچه حیاطمان می چید و با خود می برد.ولی آن روز،دست خالی از خانه خارج شد.چند روز بعد که جسدش را روی انبوهی از گل های خشک شده پیدا کردیم،کاغذی در دستش بود که روی آن نوشته شده بود:"تقدیم به آنکه هیچوقت نتوانستم به او گلی هدیه کنم."

+ نوشته شده در 10:8 توسط علی.
سه شنبه هجدهم دی 1386
دریچه

خیابان پوشیده از برف است و تنها جای پای رهگذر قبلی است که یکدستی آن را کمی خدشه دار کرده است.خیابان مملو از سکوت است و تنها صدای له شدن برف های تازه زیر کفش است که گوش را نوازش می دهد.از گربه های کنار سطل و گنجشک های روی شاخه ها هم خبری نیست.تنها جنبنده این خیابان من هستم و نسیم ملایمی که سوز زیبایی دارد.البته اگر رهگذر قبلی که جای پایش روی برف ها مانده از این خیابان خارج شده باشد.

+ نوشته شده در 18:12 توسط علی.
دوشنبه دهم دی 1386
تردید

سه مسیر وجود داشت.به ناچار باید یکی از این مسیرها را انتخاب می کردم.با اینکه می دانستم هر سه این مسیرها به یک پرتگاه منتهی می شوند،بازهم در انتخاب مسیر تردید داشتم.

+ نوشته شده در 9:54 توسط علی.
چهارشنبه پنجم دی 1386
اشتباهی!

 

از 18 سالگی موسیقی را رها کرد و به کسب علم و دانش پرداخت... ...اه اه،پسره خر!

 

+ نوشته شده در 21:8 توسط علی.
یکشنبه دوم دی 1386
حلقه سبز

همیشه ساخت مجموعه های ارزشمند با انتقادهای بسیار بدی روبرو بوده است.جالبتر اینکه در مورد مجموعه های بی محتوایی همچون سریال چهارخونه که پخش آن نوعی توهین به شعور بینندگان است هیچگونه انتقادی صورت نمی گیرد.

 

+ نوشته شده در 15:38 توسط علی.
جمعه بیست و سوم آذر 1386
ساده

-از دنیا چی می خوای؟

-هیچی به خدا.فقط یه لیوان چای تلخ.داغ باشه بهتره!

+ نوشته شده در 18:1 توسط علی.
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
مقدمه

پایان کتابش را خیلی دوست داشت.پس به جای مقدمه آن نوشت:"خواننده خودش باید درک می کرد که واقعا جور دیگری نمی شد."!

+ نوشته شده در 20:6 توسط علی.
سه شنبه بیستم آذر 1386
اطمینان

پسرک بینوا اینقدر از خودش مطمئن بود که هميشه پیش خودش آرزو می کرد که ای کاش طرفش اینقدر زشت و بد قيافه بود که هیچکس ازش خوشش نمی آمد و همیشه برای او باقی می ماند!

+ نوشته شده در 11:1 توسط علی.
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386
فریب

کودک چشمانش را باز می کند.این اولین صحنه هایی است که در آغوش گرم خانواده می بیند.هنوز با آنها آشنا نشده اما از شادی و خنده و گشاده رویی آنها حس می کند که باید انسان های خوب و مهربانی باشند.انسانهایی که بتواند همیشه با آنها خوش باشد.هرکس به طریقی محبت خود را به او ابراز می کند.با نوازش های مهربانانه و جشن و شادی،روزگار خوشی را پیش چشمش مجسم می کنند.همه در اختیار او هستند و تر و خشکش می کنند تا خدای ناکرده،سختی بر او عارض نشود.آینده ای که دیگران برای او در ذهن خود ساخته اند چیزیست که تا به حال از آن بی خبر بوده است.روزها می گذرد و اوقات خوش او همچنان ادامه دارد.هر وقت که اراده می کند می خوابد یا غذا می خورد و داد و بیداد راه می اندازد و با این حال ناز او همیشه خریدار دارد.

دو سال از عمر او می گذرد.کم کم احساس می کند که مهر دیگران نسبت به او کمتر شده است.اما هنوز از علت آن بی خبر است.در طول این دو سال با خیلی از مفاهیم آشنا شده و خیلی از جاها را دیده.اما تا به حال به این موضوع فکر نکرده که شاید دنیایی که او می بیند با دنیایی که دیگران می بینند متفاوت باشد.کم کم از رفتار دیگران این موضوع را می فهمد که تا به حال همه زیبایی های جهان را با ضعف بینایی دیده است.او از یک چشم نابیناست.تمام اینها را فهمید اما هنوز متوجه نشده که مشکلی که او دارد و باید با آن کنار بیاید چه ارتباطی با دیگران دارد؟!کم کم آن محبت ها و عواطف قبلی رنگ خود را از دست می دهند.خیلی از افرادی که با چشمان ضعیفش در روزهای اول تولدش دیده بود را دیگر هرگز ندید.وقتی فکرش را می کند که با دیدن اولین صحنه های زندگیش چه روزگار خوشی را برای خود ترسیم کرده بود،می فهمد که از بدو تولد فریب خورده است.فریب روزگاری که تا کنون فقط روزهای خوش آن را دیده بود.

 

+ نوشته شده در 16:33 توسط علی.
سه شنبه سیزدهم آذر 1386
حس خبیث

چقدر احساس بدی به آدم دست میده وقتی حس خبیثت به کار میفته و قصد این رو داری که sms بزنی و از یکی بد بگی و اشتباها sms رو به خود طرف بزنی.تازه موضوع بدتر اینه که بعد از اون،وقتی قصد درست کردن قضیه رو داری،چیزی بگی که در تایید اشتباه قبلیت باشه.اونوقته که...

+ نوشته شده در 9:22 توسط علی.
جمعه نهم آذر 1386
تقدیر

-خیلی تلاش کردم ولی نشد.

-بیشتر تلاش کن،حتما کافی نبوده.

-هر کاری که می تونستم کردم ولی نشد دیگه.

-پس حتما تقدیرت این بوده.

-تقدیر،تا هر جا کم میاریم سریع میندازیمش گردن تقدیر و سرنوشت.

-راستی توکل رو یادم رفت.

-توکل هم کردم،بهتر که نشد هیچ،بدتر هم شد.

-پس حتما صلاحت در این بوده.

-صلاح؟صلاح...آااخ،صلاح دیگه چیه؟تا حالا با خیلی از این چیزها سروکله زدم.فایده ای نداشته.دیگه حوصله این یکی رو ندارم!

+ نوشته شده در 19:35 توسط علی.
پنجشنبه یکم آذر 1386
پاپ

بالاخره بعد از مدت ها،یه آلبوم قشنگ پاپ هم دیدیم:

سلام آخر-احسان خواجه امیری.

+ نوشته شده در 17:31 توسط علی.
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386
حلقه سبز

حلقه سبز،روح سرگردانی که دچار مرگ مغزی شده و علاقه ندارد قلبش به شخص دیگری اهدا شود.او تمام تلاش خود را برای بازگشت به زندگی مادی خواهد نمود.

+ نوشته شده در 12:21 توسط علی.
جمعه هجدهم آبان 1386
عشق

تو زمونه ای که عشق مترادف همه شهواته٬ دوست داشتن ارزشش خیلی بیشتر از عاشق شدنه.

+ نوشته شده در 5:56 توسط علی.
جمعه چهارم آبان 1386
تنهایی

بعضی وقتها فرصت هايی پيش مياد که اطرافيانمون رو بهتر بشناسيم.يکی از اين فرصت ها تنهاييه.بايد اين فرصت ها رو غنيمت شمرد.گاهی اوقات هم پيش نيومدن اين فرصت ها خودش نعمت بزرگيه چون متوجه می شيم که يک عمر در اشتباه بوديم.

امروز دل ما شکست!

+ نوشته شده در 15:45 توسط علی.
چهارشنبه هجدهم مهر 1386
زندگی

زندگی بار سنگينی است که ما ناجوانمردانه با خود حمل می کنيم.ما محکوميم به زندگی.چون کسی،سيبی را خورد!

+ نوشته شده در 17:0 توسط علی.
شنبه هفتم مهر 1386
به همه آشنايان

نمیدونم چرا کار دنيا اينجوريه؟هرکی رو بيشتر تحويل بگيری،کمتر تحويلت می گيره!واسه هرکی بيشتر معرفت خرج کنی،کمتر برات معرفت خرج می کنه،خلاصه اينکه واسه هرکی زيادی خوب باشی،کلا از ذهنش پاک می شی!چرا اينجوريه؟!!

+ نوشته شده در 8:8 توسط علی.