تبليغاتX
پس از سکوت
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
نیه توچکا
مرگ! آری چنین
مرگ! آری چنین سرانجامی نتیجه طبیعی و اجباری گذرانی است که او داشت.وقتی همه عواملی که او را در زندگی نگاه داشته بودند همچون سرابی پوچ و مبهم به یکباره محو و نابود شدند،وقتی امید والای او پاک از بین رفت،وقتی خود او ناگهان بر این حقیقت بارز واقف شد که در تمام عمرش در تشخیص قدر و ارزش خویش دچار اشتباه بوده است البته می بایستی به آن حال بمیرد.نور خیره کننده واقعیت چنان کورش کرد که ناگزیر شد میزان اشتباه و اغفال خود را بسنجد.در دقایق آخر عمرش صدای هاتف اسرار آمیزی شنید که پس از آنکه چشمانش را به روی خلا مهیب خود او گشوده بود تا ابد نیز محکومش می کرد.به آخرین نغمه ای که آن استاد بی نظیر،یعنی "س" از سیم های ویولون خود سر داد پدرم فهمید که هنر اسرا آمیز،هنر جوان و زنده،هنری که همواره صادق و نیرومند است یعنی چه و نیز پی برد که معنای صحیح و درست ذوق و قریحه چیست.آن چه در دوران حیاتش در نهان و به طرز مبهم و نامعلوم آزارش کرده بود،آنچه که تا آن دقیقه برای آن چیزی جز رویاهای مه آلود و اوهام غیر قابل ادراک نبود،آنچه که او گاه گاه احساسش کرده و با بیم و وحشت از خود رانده بود،آن دروغی که او با عناد و لجاج تمام نقاب زندگی خویشش کرده بود،آنچه که می دید به سویش می آید ولی از دیدنش بیم داشت،همه ناگهان در جلوی چشمش ظاهر شدند.چشمانش از دیدن این واقعیت که روشنی روشنی است و تاریکی تاریکی ابا داشتند.لیکن حقیقت در برابر نگاه او قوی تر از هر چیز شد و چشمانش را بر آن نداشت تا برای نخستین بار اشیا را آن گونه که هستند از روبرو ببیند و تقدیر را آنگونه که او برای خود ترسیم کرده است تماشا کند.او از تماشای این حقیقت چنان پریشان و منقلب شد که عقلش پاک از دست برفت.حقیقت در او اثری بخشید که از ضربت رعد و برق عارض می شد.آن چه به وقوع یوسته بود او علی رغم میل قلبی خود،در همه عمر با ترس و لرزی ناشی از غم و اندوه انتظار آن را می کشید.در تمام عمرش تبری بالای سرش آویخته بود،او در هر لحظه از حیات خود انتظار ضربت مرگبار آن تبر را کشیده و اینک آن ضربت فرود آمده بود!ضربتی مهلک و مرگبار.او که خواسته بود از ساحت مهکمه وجدانش بگریزد دیگر نمی توانست در هیچ جا پناهگاهی بیابد.آخرین امیدش از دست رفته و آخرین عزرش باطل شده بود.زنی که وجودش سالیان دراز تا به آن حد بر دوش او سنگینی کرده بود،زنی که هستی او را مسموم کرده بود و او به خود حق می داد که مرگش را نجات خود بداند آخر بدرود حیات گفته بود.عاقبت آزاد شده بود و دیگر کسی آزارش نمی کرد!در آن هنگام بود که پرده ها از جلو چشمش کنار رفته و او با یاس و اندوهی بی پایان خواسته بود به سختگیری قاضی بی رحم و بی امانی خویشتن را محاکمه کند.لیکن آرشه از حال رفته ویولونش نتوانسته بود جز آخرین نغمه های پنجه نابغه ای را که او به شنیدن سازش شتافته بود بازگوید.و جنونی که از ده سال پیش در کمینش بود ناگهان برجست و در جانش افتاد.

 

نیه توچکا-نوشته:فیودور داستایوسکی-ترجمه:محمد قاضی-نشر نیلوفر-چاپ پنجم.

+ نوشته شده در 17:35 توسط علی.